به گزارش خبرگزاری ایمنا، در یک سال و نیم گذشته، جنایات رژیم صهیونیستی در غزه، لبنان و سوریه به اوج خود رسید؛ این رژیم که همچنان در حال گسترش اشغالگری خود در مناطق مختلف است، نه تنها با حملات هوایی و زمینی به مردم بی‌دفاع حمله می‌کند، بلکه با ترور شخصیت‌های بزرگ مقاومت، ثابت کرده که برای رسیدن به اهدافش هیچ‌گونه مرز اخلاقی و انسانی را نمی‌شناسد.

یکی از این جنایات، حمله به کنسولگری ایران در دمشق بود که خود نمادی از مبارزه با این ظلم بزرگ به حساب می‌آید. سیزدهم فروردین سال قبل بود که حوالی غروب این خبر دست به دست در فضای مجازی می‌چرخید و اسامی شهدا یکی یکی منتشر می‌شد؛ نام «محمدرضا زاهدی» سر لیست تمامی لیست‌هایی بود که در فضای مجازی وجود داشت، همان مردی که شاید بسیاری از ما نام او را نشنیده بودیم اما ساعاتی بعد که تصاویر او یکی پس از دیگری منتشر می‌شد، حداقل یک‌بار هم که شده بود تصویر او را در کنار شهید حسین خرازی دیده بودیم.

آخرین بار یک قول داد؛ «تا شهادت می‌مانم!»/  راز تک‌تیراندازی که هیچ‌کس نمی‌دانست

در میان هزاران روایت ایثار و شهادت، داستان مردانی که از نوجوانی تا آخرین لحظه‌ی عمر، قدم در راه حق گذاشتند، همیشه تازه و جان‌افزاست؛ شهید زاهدی، نوجوانی هفده‌ساله بود که انقلاب پیروز شد و او، بی‌درنگ، خود را به جبهه خدمت رساند. از اردوهای جهادی تا کردستان، از تک‌تیراندازی تا فرماندهی لشکر، از ایران تا لبنان و سوریه، زندگی‌اش یک حماسه بی‌وقفه بود اما آنچه او را ماندگار کرد، نه تنها شجاعت نظامی‌اش، که روح بی‌قرارش در عشق به خدا و ولایت بود.

تصور کنید مردی که می‌توانست در امنیت و رفاه زندگی کند، بارها و بارها به خط مقدم بازمی‌گشت اما آیا این پایان راه بود؟ حتی با پایان دفاع مقدس، وقتی بسیاری از هم‌رزمان او لباس جهاد و رزم را از تن درآوردند، او شجاعانه بند پوتین‌های خود را محکم‌تر کرد و در این مسیر ایستاد و در این میان خاطراتی که از او به جا مانده، فقط روایت جنگ و سیاست نیست؛ روایت مردی است که با امام زمان (عج) پیمان بسته بود که بی‌ترس در برابر دشمن بایستد، مردی که در سکوت شب‌ها، اشک‌هایش را برای یاران شهیدش پنهان می‌کرد و در روزهای مبارزه جان بر کف ایستاد.

فیلم| روایت فرمانده‌ای که سرنوشتش را با خون نوشت

آنچه در ادامه می‌خوانید حاصل گفت‌وگوی خبرنگار ایمنا با محمدمهدی زاهدی فرزند ارشد شهید محمدرضا زاهدی به مناسبت اولین سالگرد شهادت این مرد سرافراز است:

آخرین بار یک قول داد؛ «تا شهادت می‌مانم!»/  راز تک‌تیراندازی که هیچ‌کس نمی‌دانست

ایمنا: شهید زاهدی از چه زمانی فعالیت خود را آغاز کردند و به میدان نبرد رفتند؟

زاهدی: شهید زاهدی ۱۷ ساله بودند که انقلاب پیروز می‌شود و در همان روزهای اول انقلاب و پیش از شروع جنگ در اردوهای جهادی حضور داشته، به روستاهای محروم می‌رفتند و کمک می‌کردند؛ تا اینکه قائله کردستان پیش می‌آید و با تیم شهید خرازی و تعدادی از شهدای دیگر با نام گروه ضربت به میدان می‌روند.

ایمنا: ایشان در دوران انقلاب به بعد چه مسئولیت‌هایی را برعهده داشتند؟

زاهدی: تک تیراندازی اولین وظیفه‌ای بود که پدرم در جبهه برعهده گرفتند اما تا امروز کسی خیلی از این موضوع مطلع نبوده است؛ به طوری که حتی به ما هم گفته بودند خاطراتی از شهید زرین دارند و با هم در سنگر پست می‌دادند، اما هیچگاه نگفتند که تک تیرانداز بودند تا اینکه بعداً از روی نوشته‌ها و اسنادی که به دست آوردیم این را متوجه شدیم. بعد از آن به ترتیب مسئولیت تیربارچی، توپچی تانک، راننده تانک، فرمانده گردان، فرمانده محور، جانشین فرمانده تیپ، فرمانده تیپ، فرمانده لشکر و… را بر عهده گرفتند.

تک تیراندازی اولین وظیفه‌ای بود که پدرم در جبهه برعهده گرفتند اما تا امروز کسی خیلی از این موضوع مطلع نبوده است

شخصی که به عنوان تک‌تیرانداز انتخاب می‌شود باید مجموعه مهارت‌هایی از جمله داشتن انتخاب دقیق و دقت بالا، در لحظه تصمیم گرفتن، توانایی اولویت‌بندی کردن، صبور بودن و مواردی از این دست را داشته باشد تا بتواند به هدفی که می‌خواهد برسد. این صفات با صفاتی دیگر که بر اثر تعلیمات به رزمندگان و هم افزایی آن‌ها به دست می‌آید جمع شد.

شهید ردانی پور و شهید خرازی از جمله کسانی بودند که در جبهه از بعد معنوی بر شهید زاهدی تأثیر داشتند و آن‌ها توانستند در کنار هم یک روح بزرگ درست کنند که خروجی آن یک انسان تهذیب کرده، ماهر در امر نظامی و بسیار معنوی شد.

شهید زاهدی بعد از جنگ هم چند مسئولیت ویژه داشتند. ایشان سال ۱۳۸۳ جانشین نیروی قدس و جانشین شهید سلیمانی می‌شوند، همچنین فرمانده نیرو زمینی، نیرو هوایی و معاونت عملیات سپاه را برعهده داشته و همین‌طور جلو می‌روند…

ایمنا: ماجرای لبنان رفتن ایشان چگونه مطرح شد؟

زاهدی: برسیم به سال ۷۷، وقتی که شهید سلیمانی مسئولیت نیروی قدس را بر عهده می‌گیرند و می‌خواهند کادر بچینند و شهید زاهدی جزو اولین نفراتی بودند که در کادر ایشان برای رفتن به لبنان و سوریه در نظر گرفته می‌شوند.

شهید زاهدی می‌گفتند: «قبل از اینکه به لبنان بروم و این مسئولیت را بپذیرم، به دفتر مقام معظم رهبری رفتم و نامه‌ها، سخنرانی‌ها و مطالبی که حضرت آقا درباره حزب الله و شخص سید حسن نصرالله گفته بودند را گرفتم و مطالعه کردم تا پیش زمینه‌ای از آنجایی که می‌خواهم بروم داشته باشم.»

شهید زاهدی می‌گفتند: «شاید مطالعه این مقدار مطالب نزدیک دو هفته طول کشید اما بعد از اینکه به لبنان رفتم، این را فهمیدم که آقا می‌خواهند ما کمک سید حسن نصرالله باشیم و قرار نیست برای آنها برای مثل فرمانده باشی، بلکه فرمانده اول و آخر خود شهید نصرالله است و او حرف آخر را میزند و برداشت من این بود که آیت‌الله خامنه‌ای می‌خواهند یک نفر برود مشاوره بدهد و در خدمت آقا سید باشد».

شهید زاهدی سه مرتبه به لبنان رفتند؛ دور اول یک تیم همسو و همفکر بودند که توانستند تغییر و تحولاتی در منطقه به وجود بیاورند و شاید بتوان گفت که در پیروزی سال ۲۰۰۰ لبنان بسیار مؤثر بودند، و در میزان عملیات‌ها و کیفیت آن خیلی تأثیر گذاشتند. در وصف این جریان شهید نصرالله گفته بودند نسل طلایی سپاه و حزب الله این افراد هستند که خیلی در آن دوره درخشیدند؛ دور اول بعد از چهار سال گذشت و پدر به ایران برگشتند و در فاصله میان دور اول و دور دوم اینجا فرمانده نیرو شدند، که اگر بخواهیم به دید دنیوی نگاه کنیم سمت ایشان بالاتر رفته بود.

مرتبه دوم وقتی بود که اسرائیل شهید حاج رضوان یا همان عماد مغنیه را ترور کرد و اینجا بود که به درخواست سید حسن نصرالله و به واسطه شهید سلیمانی از رهبری خواستند اگر امکانش هست آقای زاهدی «ابومهدی، حاج مهدوی» دوباره برگردد؛ رهبر این درخواست را با شهید زاهدی مطرح کردند و پدر گفته بودند من سرباز شما هستم و هر جور که شما فرمان بدهید همان را انجام می‌دهم، در حالی که اگر در مقیاس دنیا نگاه کنیم از جای بالاتری باید به جای پایین‌تر می‌رفتند و شاید هرکسی این را در محاسبات دنیا قبول نکند ولی برای شهید زاهدی و امثال این شهدا ملاک اطاعت از امر ولی بود یعنی این نبود که شخص فقط حساب کار خود را در نظر بگیرد.

آخرین بار یک قول داد؛ «تا شهادت می‌مانم!»/  راز تک‌تیراندازی که هیچ‌کس نمی‌دانست

پدر برای دور دوم رفتند، نزدیک ۶ سال آنجا بودند و وقتی برگشتند چندسالی در معاونت‌های کلیدی و اصلی سپاه مشغول کار شدند. به همین نحو گذشت تا شهادت شهید حاج قاسم سلیمانی… آن زمان سردار قاآنی فرمانده نیروی قدس بودند و گفتند که در لبنان به نیرو نیاز داریم که لازم است یک شخص دیگری هم به‌جای شهید حجازی به آنجا برود؛ از صاحب نظرانی چون شهید زاهدی یکی یکی نظر خواسته بودند که چه کسانی مناسبت این کار هستند و بعد اسم افراد پیشنهادی را نوشتند و برای سید حسن فرستادند. سید حسن نصرالله بعد از مطالعه اسامی گفته بودند حاج زاهدی نمی‌تواند دوباره بیاید؟

در همین حین زمانی که منزل خواهرم جمع بودیم پدر تفالی به قرآن زدند و زمانی که آیه را برای شخص پشت تلفن خواندیم تا تعبیر آن را بگوید گفت: «من نمی‌دانم برای چی استخاره می‌کنید ولی این راهی است که آخرش به شهادت می‌انجامد».

نزدیک به چهلم شهید سلیمانی بود که پدر برای بار سوم به لبنان رفتند و به سید حسن نصرالله گفته بودند: «من یک دفعه آمدم و برگشتم، دو دفعه آمدم و برگشتم اما این بار سوم تا زمانی که شهید شوم با شما هستم»

نزدیک به چهلم شهید سلیمانی بود که پدر برای بار سوم به لبنان رفتند و به سید حسن نصرالله گفته بودند: «من یک دفعه آمدم و برگشتم، دو دفعه آمدم و برگشتم اما این بار سوم تا زمانی که شهید شوم با شما هستم» و سید حسن این گفته‌ها را در هفتم ایشان رسماً اعلام کردند.

پدر همیشه تعبیری داشتند و می‌گفتند یکسری از رزمندگان و مجاهدین ایرانی، لبنانی و حتی عراقی و… هستند که من با آن‌ها رابطه قلبی دارم، رابطه برداری بلکه عمیق‌تر… و این رابطه را با سید حسن، حاج قاسم، شهید نیلفروشان، ابومهدی المهندس و شهدای دیگری داشتند. این رابطه قلبی باعث شده بود که برای شهادت حاج قاسم پدر منقلب باشند و خیلی اشک می‌ریختند، بعد از آن در هنگام شهادت دیگر ما دیده بودیم شهدا خودشان را خیلی محکم می‌گرفتند، از خود صبر نشان می‌دادند و آثار اشک‌های گریه خیلی نمایان نمی‌شد اما برای حاج قاسم یکی از مواردی بود که مشخصاً می‌گفتند بزرگی از دست رفت.

آخرین بار یک قول داد؛ «تا شهادت می‌مانم!»/  راز تک‌تیراندازی که هیچ‌کس نمی‌دانست

ایمنا: ظاهراً در برهه‌ای خانواده در لبنان حضور داشتند و شما در تهران بودید؛ با تنهایی‌های آن زمان چه می‌کردید؟

زاهدی: یک مدت شاید چند ساله‌ای بود که من تهران تنها بودم و خانواده مقطع دومی بود که به لبنان رفته بودند و واقعاً تنهایی سخت می‌گذشت خصوصاً که آن زمان هنوز ازدواج نکرده بودم و سعی می‌کردم گاهی به اقوام تهران سر بزنم و تنهاییم را پر کنم؛ شرایط سختی بود و روزگار سخت گذشت و نمی‌شود منکر شد اما در آن زمان من توسلی به حضرت ابوالفضل و امام حسین (ع) کردم و این در زندگی من برکاتی داشت و عنایت‌هایی شد که بعد از فاصله اندکی شرایط ازدواج و اشتغالم فراهم شد و فارغ‌التحصیل شدم.

ایمنا: در میان اسامی به نام شهید نیلفروشان اشاره کردید؛ از خاطرات شهید زاهدی با شهید نیلفروشان بگویید.

زاهدی: پدرم و شهید نیلفروشان در زمان جنگ و در مقاطع مختلفی باهم همرزم بوده و همکاری می‌کنند از جمله زمانی که پدرم فرمانده نیرو زمینی بود ایشان معاونت عملیات همان نیرو بودند، یا بعد که پدر معاونت عملیات کل سپاه را برعهده داشتند ایشان جانشین‌شان بودند و چندین مورد به همین صورت پیش رفته بود؛ این دو شهید پشت سر هم حرکت می‌کردند و این تقدیرشان بود که همکار و همراه هم باشند.

سال گذشته اتفاقات عجیبی افتاد و این گل‌ها از دست ما رفتند؛ شاید اگر در ظاهر دنیا نگاه کنیم خیلی خسارت دیده باشیم اما به لطف خدا این پرچم زمین نیفتاده و این راه با قدرت ادامه دارد؛ نمی‌دانم تقدیر خدا چطور نوشته شده و چه حکمتی بود که فاصله شهادت پدرم و شهید نصرالله و شهید نیلفروشان نزدیک شش ماه و بلکه کمتر بود و این بزرگواران به هم ملحق شدند.

یکی از دوستان مشترک دو شهید به حاج عباس نیلفروشان به شوخی گفته بودند که حاج عباس! حاج علی هر جا می‌رفت شما را هم با خودش می‌برد و الان که حاج علی رفته آنجا و شهید شده، شما بروی شهید می‌شوی…

نقلی از خانواده شهید نیلفروشان هست که یکی از دوستان مشترک دو شهید به حاج عباس نیلفروشان به شوخی گفته بودند که حاج عباس! حاج علی هر جا می‌رفت شما را هم با خودش می‌برد و الان که حاج علی رفته آنجا و شهید شده، شما بروی شهید می‌شوی؛ و ایشان گفته بودند که انشاالله هر چه خیر است پیش می‌آید.

حاج عباس رفتند و آنچه که ما خبر داریم، در آن مدتِ حدوداً ۶ ماهه که آنجا حضور داشتند سعی می‌کردند که راه پدر را دنبال کنند تا ذره‌ای خلل ایجاد نشود و آن تحرک شهید زاهدی، شبانه روز نشناختن و پرکاری‌شان حفظ شود.

الان حتی قبور شهدا نزدیک به هم است و نمی‌دانم چه حکمتی است اما به قول حاج قاسم سلیمانی «یقیناً کُلهُ خَیر» و ان‌شاءالله آنچه که پیش می‌آید پیروزی‌ها را خواهیم دید.

درست است که حضرت آقا فرمودند در دهه ۶۰ خیلی اتفاقات ناگواری افتاد و خیلی ناراحتی داشتیم که اگر بخواهیم اسم ببریم خیلی هستند اما نتیجه‌اش پیروزی حق شد و حالا ما ایمان داریم به این راه و معتقدیم قیامی که برای حق، در راه حق بوده و برای خدا بوده پیروز می‌شود و من به شخصه انشاالله پیروزی را نزدیک می‌بینم.

آخرین بار یک قول داد؛ «تا شهادت می‌مانم!»/  راز تک‌تیراندازی که هیچ‌کس نمی‌دانست

ایمنا: از ویژگی‌های شخصیتی شهید زاهدی بگویید.

زاهدی: ویژگی‌های شخصیتی شهید زاهدی یک مجموعه است اما از این مواردی که می‌توان به طور خلاصه گفت این است که شهید زاهدی خیلی با ائمه رابطه قلبی خوبی داشتند، از حضرت رسول (ص) گرفته تا امام علی (ع)، حضرت زهرا (س)، امام حسین (ع) و امام رضا (ع)، اما من حس و برداشتم این است که شهید زاهدی زندگی خود را با امام زمان (عج) بسته بود. پدر می‌گفتند که من از یک سالی به بعد تصمیم گرفتم امام زمان را در مال خود شریک کنم و از درآمد خود مقداری را جدای از پرداخت واجبات برای امام زمان می‌گذاشتند و آن مال را در امور خیر می‌دادند؛ که آرام آرام درصد این مقدار را هم بالا بردند به طوری که دورادور متوجه شدم نزدیک به ۲۰ درصد از درآمدشان متعلق به این امر شده است.

خود پدر به من می‌گفتند از وقتی این کار را شروع کرده‌ام آن‌چنان برکت به مالم اضافه شده که اصلاً نمی‌توانم حساب کنم و ما را هم به انجام این کار توصیه می‌کردند.

یکی از صفات بارز دیگر ایشان، نترس بودن‌شان بود. در یکی از خاطرات تعریف می‌کردند که رفته بودند جایی و باید از زیر آتش مستقیم دشمن رد می‌شدند و آتش در حدی سنگین بود که گلوله روی گلوله می‌خورد، توپ روی توپ می‌خورد و گودال‌هایی که در این جاده ایجاد شده بود دائماً ثابت نبود و دوباره می‌خورد و شکلش عوض می‌شد. می‌گفتند ما سه نفر بودیم؛ شهید خرازی، کاظمی و من و همانجا باید از زیر آتش، نزدیک به دو الی سه کیلومتر را رد می‌کردند. در همان حال پای شهید زاهدی مجروح بوده و نمی‌توانستند بدوند و به آن دو نفر می‌گفتند شما بروید من می‌آیم. در این فاصله تانک، تیربار و آتش می‌زدند اما می‌گفتند به اذن خدا به ما چیزی نمی‌خورد.

اشخاصی که آن صحنه را تعریف کردند، می‌گفتند حاج علی اصلاً سرش را هم خم نمی‌کرد تا جان پناه بگیرد و آرام آرام می‌آمد و همه متعجب بودیم که به اذن خدا این مسیر را آمد و هیچ آسیبی ندید. این نترس بودنشان باعث شده بود که با خیلی از افراد شجاع در جبهه دفاع مقدس و جبهه مقاومت رابطه قلبی داشته باشند.

پدر خاطره‌ای از ۲۰ سال پیش در جبهه مقاومت تعریف می‌کردند که یک صحنه‌ای با اسرائیلی‌ها درگیری مستقیم داشتند و سربازان بعد از هر تیراندازی پناه می‌گرفتند اما ایشان آن طور که شنیده‌ام با شجاعت و با زمزمه کلامی از امیرالمومنین که در نهج‌البلاغه آمده است، با یک حالت خاصی از شور و شعف آیه را می‌خواندند و می‌گفتند جمجمه خودت را به خدا عاریه بده، یعنی توکل کن به خدا، خودت را به خدا بسپار و قدمت را محکم و استوار بردار؛ و واقعاً پدر خود را به خدا سپرده بودند و بدون ترس در دل دشمن می‌رفتند.

ایمنا: بعد از شهادت، آیا خوابی از پدر دیده‌اید که برایمان تعریف کنید؟

زاهدی: در این مدت خواب از پدر زیاد دیده‌ام. تقریباً دو هفته بعد از اینکه شهید شده بودند خواب دیدم ایشان در خانه‌ای با نمایی بسیار زیبا هستند که آن زیبایی من محسور کرده بود و آرامش را حس می‌کردم، بعد از داخل خانه بیرون را نگاه کردم و صحنه‌ای شبیه به جنگ غزه را دیدم که انفجار، جیغ و… داشت.

در خواب می‌دانستم خانه‌ای که در آن هستم منزل موقت شهید زاهدی است و آنجا پدر را در لباسی سبز رنگ با چهره‌ای همچون روزهای جوانی با موها و ریش‌های مشکی اما با پختگی آخرین روزهایشان دیدم که روی صندلی نشسته بودند؛ من تاکنون خوابی شبیه به آن را ندیده بودم و شاید نتوانم دقیق آن رنگ‌ها را توصیف کنم. پیراهن و لباس شهید مثل لباس نظامی اما بدون درجه بود و رنگش که شاید بتوان نزدیک‌ترین رنگ به دنیا را رنگ سبز تیره توصیف کرد بود اما حس می‌کردم رنگ‌ها جریان و عمق دارند. روی صندلی نشسته بودند و من ایشان را آغوش گرفتم و گفتم قبول باشد اجر مجاهدت‌هایتان را گرفتید و در ادامه گفت‌وگوهایی شد.

ایشان دست خود را بالا آوردند و گفتند: «بزرگانی در راه آزادی قدس شهید خواهند شد، اما ان‌شاءالله پیروزی قطعی است»

در خواب پیش از اینکه پدر را ببینم صحنه‌ای به من نشان داده شد که یکی از بزرگان مقاومت شهید شدند و بعد من آن را با اضطراب برای پدر بدون اینکه صحبت کلامی داشته باشیم بیان کردم و ایشان دست خود را بالا آوردند و گفتند بزرگانی در راه آزادی قدس شهید خواهند شد، اما ان‌شاءالله پیروزی قطعی است.

زمانی که پدر در ماه مبارک رمضان اصفهان بودند گفتند: «شاید همین ایام نباشد اما نزدیک است، قیامی که مسلمانان و مردم مظلوم علیه این وحشی‌گری‌های اسرائیل کردند به ثمر می‌نشیند؛ ممکن است پستی و بلندی و سختی داشته باشد اما راهی است که به نتیجه خواهد رسید».

آخرین بار یک قول داد؛ «تا شهادت می‌مانم!»/  راز تک‌تیراندازی که هیچ‌کس نمی‌دانست

ایمنا: این روزها با توجه به اتفاقاتی که در سوریه رخ داده است خیلی‌ها می‌گویند زحمات و خون شهدای ما پایمال شد؛ بر این اساس نظر شما دراین‌باره چیست؟

زاهدی: صحبت درباره این موضوع به نوع نگاه مخاطب برمی‌گردد؛ شهادت هدف نیست بلکه جایزه است و ما تابع امر ولی هستیم.

شرایطی که در سوریه پیش آمده شرایط خاصی است؛ دفعات پیش آن‌ها از ما کمک می‌خواستند و گفتند که گروه‌های تکفیری حمله کرده‌اند و دارند زن و بچه‌ها را می‌کشند و سر می‌برند و کمک کنید، در همین راستا چون تحریم‌شان کرده بودند به ایران گفتند که ما کمک کنیم و با نظر حضرت آقا کمک‌شان کردیم و شهید سلیمانی مدیریت صحنه را به عهده گرفتند و شهدای دیگر هم همچون شهید همدانی و زاهدی وارد صحنه شدند. در آن زمان صحنه جور دیگری بود، خود سوری‌ها ایستادگی کردند و ما هم به کمک‌شان رفتیم؛ اما در اتفاقات اخیر، خود ارتش سوریه می‌خواست آن‌ها بیایند، یعنی مقاومتی نکردند که ما بخواهیم کمک‌شان کنیم.

شاید کمتر گفته شده باشد و مردم ندانند که وزیر دفاع سوریه به طور صریح گفته بود ما یک روزی داعش در کشورمان بود، اشغال شده بودیم و از شما کمک خواستیم ولی الان نمی‌خواهیم! در صحنه‌ها کامل مشخص بود و دیدید که خود ارتش سوریه چند ماه پیش که شبهه‌ها مطرح بود و بعد هم که از حلب اینها شروع کردند، مقاومتی نکرد؛ رهبری هم شش الی هفت ماه پیش از آنکه بشار اسد آمده بود خطاب به او صحبت‌هایی داشتند اما یا خطر را ندید یا ذهنیتش عوض شده بود.

این روند سریع پیش رفت و با اینکه ایران شش ماه، دو ماه و حتی دو هفته پیش از این اتفاق اخطار داد اما آن‌ها تحت تأثیر فضای جنگ رسانه‌ای بر افکار که آنجا پمپاژ شده بود قرار داشتند؛ به عنوان مثال می‌گفتند اگر گرانی هست، این وضعیت بد تقصیر ایران است و ایرانیان باید بروند و سعی کردند ایرانی‌ها را بیرون کنند به طوری که اگر ما چهار هزار کارت تردد داشتیم به ۴۰ کارت رساندند و این یعنی ۹۹ درصد از کارت‌ها برای ایرانیان آن منطقه باطل شد و این نشان می‌داد که دارند فشار وارد می‌کنند.

یکسری از اتفاقاتی که افتاده را نمی‌شود فاش کرد و شاید در گذر زمان مشخص شود. این موارد شاید مربوط به اشخاص و افرادی باشد نه دولت اما بوی خیانت می‌داد، به طوری که سردار ما را در حلب در روزهای آخر یکی از افسران سوریه‌ای شهید کرده بود!

الان از اتفاقاتی که افتاده است ناراحت هستیم چراکه سوریه کشوری بود که قبل از جنگ و در دوران جنگ به ما کمک می‌کرد، در بعضی از موارد با ما اشتراک منافع داشت اما الان شخصی که آمده است تفکرات تکفیری و صهیونیستی دارد و هرچه زمان جلوتر برود صهیونیست بودن آنها مشخص‌تر می‌شود.

وقتی به شرایط نگاه می‌کنیم شاید خوب به نظر نرسد اما مقام معظم رهبری فرمودند همین شرایط سبب می‌شود که به زودی جوانان سوریه‌ای می‌آیند و امور را به دست می‌گیرند و به امید خدا ورق برمی‌گردد؛ ما به حرف رهبری امیدوار هستیم و جرقه‌های آن را هم دیده‌ایم.

در این مدت که این گروه‌ها جنایت انجام دادند و می‌دهند، تازه دارد چهره‌شان برای مردم مشخص می‌شود چراکه تنها با تغییر یک لباس به کت و شلوار یک جنایتکار پاک نمی‌شود و ماهیت اصلی خود را نشان می‌دهند و از آنجایی که حکومت آنها بر پایه ظلم است حکومتی متزلزل است.

گفت‌وگو از: زهرا سادات سلطانی، خبرنگار ایمنا

source

توسط techkhabari.ir