موزه‌ها در فیلم‌ها نوعی بندرگاه هستند و مسافرین این بندرگاه‌ها، افرادی‌اند که در حال پنهان شدن یا گذر هستند؛ گردشگرانی که در جست‌جوی کالاهای عجیب و غریبی هستند که تنها در موزه‌ها می‌توان پیدایشان کرد. افاده‌ای‌ها، دزدها، مومیایی‌ها، توریست‌ها و… همه‌ی آن‌ها اینجا هستند و برای یافتن یک فضا یا نگاه کردن به برخی آثار باستانی گران‌قیمت، در فهرست ۱۰ فیلم موزه‌ای بزرگ ما کنار هم می‌آیند.
حق‌السکوت
آلفرد در اولین فیلم صامت خود، برای اولین بار از یک مکان معروف در اثرش استفاده کرده. این استفاده در کنار پایان‌بندی فیلم «خرابکار (۱۹۴۲)» که در بالای مجسمه‌ی آزادی می‌گذرد و تعقیب‌وگریزی که در فیلم «شمال از شمال غربی (۱۹۵۹)» در کوه راشمور رخ می‌دهد، جزو نمونه‌هایی است که هیچکاک در آن به سراغ اماکن معروف رفته.
این فیلم، داستان دختر یک خواربارفروش به نام آلیس وایت (آنی اوندرا) است که برای دفاع از خود مردی را می‌کشد و این جنایتش را پنهان می‌کند، اما توسط یک جنایت‌کار باج‌خواهی می‌شود. این درام با تعقیب و گریز در موزه‌ی بریتانیا، از جمله اتاق مطالعه‌ی گرد آن (که در سال ۱۹۹۷ جابه‌جا شد) و فضاهای نمایشگاهی تکراری آن، قبل از صعود میخکوب‌کننده به سقف گنبدی کتابخانه، با نمایش دادن باج‌گیر در برابر آسمان به پایان می‌رسد. در واقعیت، موزه برای فیلم‌برداری این سکانس‌ها زیادی تاریک بود و فیلم‌برداری را ناممکن می‌کرد. برای همین هیچکاک این فیلم را در یک استودیو فیلم‌برداری کرد. هیچکاک باز هم دست به ساخت فیلم‌هایی که در فضای موزه بگذرند زد. او در «غریبه‌ها در قطار (۱۹۵۱)» گالری ملی واشنگتن دی‌سی را نشان داد، در «سرگیجه (۱۹۵۸)» به سراغ کاخ لژیون در سانفرانسیسکو رفت و در «پرده‌ی بار (۱۹۶۶)» گالری ملی برلین را به نمایش کشید.
پرورش بیبی
دیوید هاکسلی (کری گرانت) دیرینه‌شناس فیلم «پرورش بیبی» می‌گوید: «فقط دو کار در دنیا وجود دارد که باید انجام دهم. برونتوزاروس را تمام کنم و ساعت سه بعدازظهر ازدواج کنم!» اولویت او به این ترتیب است: ابتدا علم و تحقیق. و تازه بعد از آن است که به سراغ زندگی شخصی و امر مهمی مثل ازدواج می‌رود. هاکسلی با لنز ضخیم ته‌استکانی و کت آزمایشگاهی خود، نمونه ای از فداکاری‌های علمی است. او تلاش می کند تا ابتدا ساخت اسکلت دایناسور را برای موزه به‌پایان برساند و سپس با نامزد عصاقورت‌داده‌اش ازدواج کند.
اما سوزان ونس (کاترین هپبورن) سرزنده و پرشور و هیجان، وارد زندگی او می‌شود تا همه چیز را تغییر دهد و نظم زندگی او را در پی یک ماجراجویی طوفانی و خشمگین به هم بزند. کمدی بی‌انتهای هاوارد هاکس، مانیفست ضد موزه‌ی بزرگ سینماست و به ما می آموزد که رابطه و اتفاقات، بسیار سرگرم کننده‌تر از کتاب‌ها و استخوان‌ها هستند.
خانه‌ی مومی
«خانه‌ی مومی» اثر آندره دوتوث برجسته‌ترین نقطه از اولین موج فیلم‌های سه‌بعدی ساخته شده در دهه‌ی ۱۹۵۰ است، و همچنین فیلمی‌ست که وینسنت پرایس را به عنوان یکی از نمادهای بزرگ فیلم‌های ترسناک به ستاره‌ی این عرصه تبدیل کرد.
فیلمنامه با تجسم مجدد فیلم ترسناک «معمای موزه‌ی موم» محصول ۱۹۳۳، داستان اکشن را از لندن مه آلود دهه ۱۹۲۰ به نیویورک قرن نوزدهم منتقل می‌کند. پرایس نقش پروفسور هنری جارود، مجسمه‌ساز مومی خبره را بازی می‌کند که هنر و زیبایی‌شناسی را در اولویت قرار می‌دهد، و از تسلیم شدن به هیجان تجاری موزه‌های مومی دیگر خودداری می‌کند. هنگامی که شریک زندگی او موزه‌ی متوسط آنها را به خاطر پول بیمه می‌سوزاند، جارود به طرز وحشتناکی از این اتفاق زخم می‌خورد و تصمیم می گیرد تا انتقام بگیرد. در موزه‌ی جدید او، از اجساد قربانیان قتل‌های خود جارود برای ساخت قالب‌ها استفاده می‌شود و مجسمه‌ساز دیوانه را برای خلاقیت‌های واقع‌گرایانه‌اش به شهرت می‌رساند. فیلم دیگری به همین نام، با پاریس هیلتون، اما داستانی کوتاه، در سال ۲۰۰۵ ساخته شد.
توپکاپی
ژول داسن کارگردان، یکی از فیلم‌های کلاسیک سرقت را که «ریفیفی» باشد، در سال ۱۹۵۵ ساخته بود. این فیلم درباره‌ی گروهی از کلاهبرداران پاریسی است که به جواهرفروشی دستبرد می‌زنند. اما در سال ۱۹۶۴، با بودجه‌ای بیشتر و یک بازیگر ستاره، به جواهری حتی درخشان‌تر از جواهرات فیلم قبلی‌اش توجه کرد: خنجر زمردین سلطان محمود اول که در میان گنجینه‌ی موزه قصر توپکاپی در استانبول قرار داشت.
ملینا مرکوری در نقش الیزابت لیپ ایفای نقش می‌کند، که گروهی متشکل از افراد نابه‌کار را به خدمت گرفته؛ مغز متفکر جنایتکار والتر هارپر (ماکسیمیلیان شل)، مکانیک نابغه سدریک پیج (رابرت مورلی)، ژیمناستیک لال، جولیو (ژیل سگال) و… داسن یک نیمه‌ی اول آرام برای فیلم تعبیه می‌کند. دوربین او از مناظر عجیب و غریب ترکیه دیدن می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه گروه آرام آرام دور هم جمع می‌شوند، اما میزان خوبی یک فیلم سرقت، به‌اندازه‌ی سکانس سرقت آن است و توپکاپی در این بخش هم ما را ناامید نمی کند و یک سکانس سرقت هیجان‌انگیز برایمان دارد.
یکی از دایناسورهای ما گم شده
رابرت استیونسون، کارگردان بریتانیایی‌الاصل، از «در جستجوی مردگان (۱۹۶۲)» و «مری پاپینز (۱۹۶۴)» تا « ماشین سحرآمیز (۱۹۶۸)» و «تخت‌خواب سحرآمیز (۱۹۷۱)» اثر انگشت خود را روی برخی از سرگرم‌کننده‌ترین فیلم‌های خانوادگی اکشن گذاشت که توسط استودیو دیزنی در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۷۰ ساخته شدند.
«یکی از دایناسورهای ما گم شده» محصول سال ۱۹۷۵ یک فیلم دورهمی بسیار احمقانه، اما لذت‌بخش است که در لندن مه‌آلود بین دو جنگ اتفاق می‌افتد. این فیلم در مورد تلاش برای به دست آوردن یک میکروفیلم است که تاجر لرد ساوتمر (درک نیمو) به صورت غیرقانونی از چین خارج کرده است و بعداً آن را در استخوان‌های یک دایناسور که در موزه‌ی تاریخ طبیعی نگهداری می‌شود پنهان کرده است. پس از اینکه جاسوسان چینی به رهبری هنوپ وان (پیتر اوستینوف) دایناسور را دزدیدند، ارتشی از دایه‌ها آن‌ها را تعقیب می‌کنند و حفظ میکروفیلم را وظیفه‌ی میهن‌پرستانه‌ی خود می‌دانند.
منهتن
آیزاک دیویس (وودی آلن) مات و مبهوت می گوید: «مکعب فولادی عالی بود؟» مری ویلکس (دایان کیتون) که به تازگی در موزه گوگنهایم نیویورک با او برخورد کرده است، پاسخ می‌دهد: «بله، برای من پر از متن بود، می‌دانید منظورم چیست؟ کاملاً ادغام‌شده بود و نوع شگفت‌انگیزی از توانایی منفی داشت. بقیه چیزهای طبقه‌ی پایین مزخرف بود.»
موزه‌ها در فیلم‌ها فقط مکان‌هایی برای سرقت‌های جسورانه یا مومیایی‌های زنده نیستند، بلکه گاه، فرصتی برای شخصیت‌ها هستند تا اعتبار فرهنگی، ذائقه‌ها و ادعاهای پرطمطراق خود را به دیگری نشان دهند و به رخ بکشند. جای تعجب نیست که موزه‌ها بسیار زیاد در فیلم‌های وودی آلن، به ویژه شاهکار سال ۱۹۷۹ او، یعنی «منهنتن» حضور دارند؛ جایی که آیزاک از مخالفت صریح معشوقه‌ی بهترین دوستش انتقاد می‌کند، حتی زمانی که او آرام آرام عاشق او می‌شود. نامه‌ی عاشقانه‌ی سیاه و سفید آلن به نیویورک همچنین دارای صحنه‌هایی در موزه‌ی متروپولیتین هنر، موزه‌ی تاریخ طبیعی آمریکا، موزه‌ی ویتنی و موزه‌ی هنر مدرن است – ایستگاهی ضروری در سیب بزرگ، برای هر روشنفکری که از آن دیدن می‌کند.
شهر لوور
فیلم «شهر لوور» ساخته‌ی ۱۹۹۰ مستندساز فرانسوی نیکلاس فیلیبر، نگاهی به زندگی کاری درون دیوارهای موزه لوور، یکی از بزرگترین مخازن آثار هنری و آثار باستانی گرانبها در جهان است. همانطور که از عنوان آن پیداست، لوور شبیه یک شهر منحصربه‌فرد است؛ ترکیبی موریانه‌وار از فعالیت‌های انسانی پرهیاهو. زیرا محافظان، مرمت‌گران، نگهبانان، نجاران و برق‌کارها همگی در گالری‌های این موزه و گذرگاه‌های زیرزمینی‌اش مشغول پرداختن به کار خود هستند.
واقعه‌ی توماس کراون
در تیتراژ پایانی این فیلم چنین آمده است: «این فیلم به هیچ وجه توسط هیچ موزه‌ای مجاز، حمایت مالی یا تأیید نشده است، و همچنین هیچ بخشی از این فیلم سینمایی در داخل موزه فیلمبرداری نشده است.» جای تعجب نیست، زیرا بازسازی جان مک‌تیرنان از فیلم هیجان انگیز استیو مک کوئین/فی داناوی، ساخته‌ی سال ۱۹۶۸ (که سرقت اصلی را از یک بانک تبدیل به سرقت از موزه می‌کند) مطمئناً یکی از پرانرژی‌ترین نمونه‌های جنون سرقت در فیلم است.
پیرس برازنن میلیاردر نامی‌ای است که در یک اقدام، کمک‌های سخاوتمندانه‌ای را به موزه متروپولیتن نیویورک اهدا می‌کند و در اقدامی دیگر، به طرز مبتکرانه‌ای تابلوی گران‌بهای مونه را از موزه کش می‌رود. دزدی شیک و گستاخانه‌ی کراون که در موسیقی متن با آهنگ جاز «گناهکار» نینا سیمون تلفیق شده است، شما را وادار می‌کند که خود را در فیلم تصور کنید و حضور در یک سرقت را تجربه کنید.
کشتی روسی
«کشتی روسی» الکساندر سوکوروف تماماً در محوطه‌ی موزه‌ی دولتی ارمیتاژ روسیه در سن پترزبورگ، که پیش از این کاخ زمستانی تزارهای روسیه بوده، فیلمبرداری شده است. این فیلم تنها از یک پلان تشکیل شده است؛ یک سکانس ۹۶ دقیقه‌ای شگفت‌انگیز. گالری‌ها و راهروهای کاخ، حتی زمانی که بین گذشته و حال می‌چرخد، ارواح تاریخ روسیه مانند کاترین کبیر و نیکلاس دوم را زنده می‌کند. و این در حالی رخ می‌دهد که توسط راهنمای مرموز (سرگئی درایدن) در زمان و مکان هدایت می‌شویم. و اینکه، از یک اثر هنری بزرگ به اثر هنری دیگر، و از یک اتاق بزرگ به اتاق دیگر، در یک مجموعه اتاق رقص شورانگیز به اوج می‌رسد، قبل از اینکه جمعیت انبوه از یک پلکان بزرگ به دنیای بیرون پایین می‌آیند و سوکوروف ما را به پنجره‌ای مشرف به دریا می‌رساند، ما را به تأمل در جزر و مد زمان و خاطرات همراه با گنجینه‌های این موزه خارق‌العاده، کشتی‌ای که میراث تاریخ را درون دیوارهایش حمل می‌کند، می‌گذارد.
ساعات موزه
این فیلم، داستان یک زن کانادایی به نام آن (مری مارگارت اوهارا) است که با یک نگهبان موزه، یوهان (بابی سامر) در موزه Kunsthistorisches در وین دوست می‌شود. فیلم ترکیبی بسیار بدیع از مشاهدات مستند است. و به آرامی روایت را آشکار می‌کند.
یوهان در حال پرسه زدن در موزه، زمان زیادی دارد تا شاهکارهایی را که دیوارهای محل کارش را تزئین می‌کنند، و نشخوار فکری‌هایش روی بوم نقاشی بروگل (که تمرکز هنر را از افراد مقدس به صحنه‌های گسترده‌تر و اساساً بی‌مرکز زندگی در حال انجام تغییر داد) در نظر بگیرد. کوهن در حالی که برای بینش های هنری-تاریخی خود جذابیت قائل می‌شود، به همان اندازه به زمان حال علاقه‌مند است و با دوربینش، درست همانطور که در خیابان‌های یک پایتخت شلوغ می‌گردد، در موزه هم به دنبال چیزهای جانبی و اتفاقی است.
منبع: BFI


source

توسط techkhabari