در این مقاله ۲۰ فیلم ترسناک از دهه‌ی ۸۰ میلادی را آورده‌ایم که خاطرات زیادی برای سینمادوستان رقم زده‌اند و طی سالیان متعدد محبوبیت خودشان را حفظ کرده‌اند.
دهه ۸۰ بهترین دوران برای فیلم‌های ترسناک بود. دو فرمت نوارهای ویدئویی (وی‌اچ‌اس و بتاماکس) رقابت تنگاتنگی با هم داشتند و در نهایت وی‌اچ‌اس به دلیل قیمت ارزان‌تر و دسترسی راحت‌تر برنده شد و مقبولیت بیشتری پیدا کرد. رشد روزافزون این تکنولوژی‌ها به مردم نشان می‌داد که حالا دیگر می‌توانستند خارج از سالن‌های سینما هم از فیلم‌ها لذت ببرند و یک بازار کاملا جدید ایجاد شد. مغازه‌های فروش و اجاره‌ی فیلم‌ها در سراسر دنیا احداث شدند و مشتری‌های بی‌شماری برای خودشان دست‌وپا کردند.
جریان تازه‌ای از تولیدات به راه افتاد که فیلم‌ها را مستقیما برای انتشار به صورت ویدئو و برای نمایش خانگی می‌ساختند، و خیلی‌ها راغب بودند که در جریان تب فیلم‌های ترسناک قرار بگیرند و از ترسیدن در یک محیط امن لذت ببرند. حالا که می‌شد فیلم‌ها را از تلویزیون روی نوار ویدئو ضبط کرد، خیلی از جوان‌ها و نوجوانان ترجیح می‌دادند در خانه به تماشای فیلم‌های ترسناک محبوبشان بنشینند و خودشان را درگیر قوانین محدودیت سنی سینماها نکنند.
آن‌هایی که از بچگی هوادار ژانر ترسناک بودند خاطرشان هست که وقتی به ویدئو کلوپ‌ها می‌رفتند و به ردیف فیلم‌های ترسناک نگاه می‌کردند،‌ انبوهی تصویر زننده و وحشتناک انتظارشان را می‌کشید تا بینشان انتخاب کنند و عنوانی را به خانه ببرند. فهرست کردن تعدادی از بهترین فیلم‌های ترسناک دهه ۸۰ میلادی هم لذت‌بخش است و هم خاطره‌انگیز. ما را به دورانی می‌برد که هنوز اینترنت و سرویس‌های پخش فیلم آنلاین و دانلود و امثال این‌ها نبود و مجبور بودیم از خانه بیرون برویم و برای آخر هفته‌امان فیلم‌ها را کرایه کنیم یا بخریم.
فیلم قل ترسناک
فرانک هننلاتر استعداد غیرمتعارفی در فیلم‌سازی داشت. فیلم‌هایش جوری بودند که انگار نگاتیو‌هایشان را در خاک و چرک و دوده آغشته کرده و همیشه لایه‌ی نامحسوسی از آن را در تصاویر حس می‌کردید.
در کارنامه‌ی هننلاتر شهر نیویورک تبدیل به یکی از شخصیت‌های فیلم‌هایش شده بود. در واقع نیویورک همان‌قدر اهمیت و جایگاه در فیلم‌هایش داشت که شخصیت‌های عجیب‌وغریب و ترسناکش. قل ترسناک درست به اندازه‌ی یکی از فیلم‌های وودی آلن درباره‌ی نیویورک است و به آن عشق می‌ورزد، منتهی با این فرق که هننلاتر نگاهی به قلب تاریک و فاسد و پر از پلیدی این ابرشهر سیمانی انداخته است.
داستان فیلم درباره‌ی یک پسربچه و برادر عجیب‌الخلقه‌ و از ریخت افتاده‌اش است، ولی با تماشای فیلم می‌فهمیم که هیولاهای واقعی انسان‌های دیگر هستند. این از آن دست فیلم‌هاست که مدت‌ها بعد از تماشایش هم رهایتان نمی‌کند و مدام ذهنتان را درگیر نگه می‌دارد. البته بعضی از افکت‌های فیلم مشمول گذر زمان شده‌اند و حالا شاید خنده‌دار و مضحک به نظر برسند. ولی در هر صورت این فیلم هم مثل دیگر آثار هننلاتر یک اثر تماشایی و تأثیرگذار است.
هننلاتر روی کارگردان‌های زیادی در نسل بعد از خودش تأثیر گذاشت و خیلی‌ها از او الهام گرفتند. دنباله‌های قل ترسناک بیشتر سمت کمدی سیاه رفتند و از مؤلفه‌های ژانر وحشت فاصله گرفتند،‌ ولی در هر صورت دیدنی و لذت‌بخش هستند.
فیلم غارتگر
در یک دنیای موازی، احتمالا نسخه‌ای کاملا متفاوت از غارتگر ساخته شده است.  نسخه‌ای که در آن ژان کلود ون دام با یک گریم سنگین و غیر قابل شناسایی مقابل آرنولد شوارتزنگر قرار می‌گیرد و یکی از عجیب‌ترین آثار کارنامه‌اش را می‌سازد. (احتمالا می‌دانید که در ابتدا ژان کلود ون دام قرار بوده لباس غارتگر را بپوشد و در فیلم نقشش را بازی کند، ولی اتفاقاتی افتاد که او را از فیلم بیرون انداختند) ولی خوشبختانه ما در آن دنیای موازی نیستیم و فیلمی هم که در فهرست آورده‌ایم نسخه‌ی معروفی است که همگی می‌شناسیم.
غارتگر از معروف‌ترین و محبوب‌ترین اکشن ترسناک‌های دهه‌ی ۸۰ است که با حضور طراح معروف استن وینستون ساخته شده. وینستون کاراکتر غارتگر را طراحی کرد و در بی‌شمار فیلم خاطره‌انگیز دیگر نظیر ترمیناتور هم نقش داشته و ربات‌ها و موجودات عجیب و ترسناک زیادی را برای فیلم‌ها ساخته. در این فیلم آرنولد به همراه گروهی از نظامیان کلیشه‌ای با موجودی فضایی و خون‌خوار مواجه می‌شوند و باید از آن جان سالم به در ببرند.
غارتگر یک فیلم دیوانه‌وار و پرانرژی است که اصلا از حرکت نمی‌ایستد. آرنولد که سرانجام تنها بازمانده‌ی این گروه می‌شود، با انبوهی گلوله و بازوهای تنومدنش به مبارزه‌ی با غارتگر می‌رود و تمام تلاشش را می‌کند تا این موجود را به نابودی بکشاند.
سال ۱۹۹۰ دنباله‌ای برای فیلم ساختند که خیلی بد نبود و یک سری استانداردها را رعایت می‌کرد. ولی متأسفانه بقیه‌ی فیلم‌هایی که در این فرنچایز ساختند خیلی خوب از آب در نیامدند و اکثرشان فجایعی غیرقابل تماشا بودند.
فیلم گرملین‌ها
فیلمی که ظاهر غلط‌اندازی داشت و به خاطر تصویر روی جلد نوارهای ویدئویی‌اش خیلی راحت به خانه‌ی آدم‌های زیادی راه پیدا کرد چون موجود بانمکی را در تصویر می‌دیدند. ولی وقتی فیلم را تماشا کنید می‌فهمید که قضیه چیز دیگری است. چند موجود کوچک خطرناک و مرگبار که ظاهر و پوستی شبیه مارمولک دارند به جان همه می‌افتند.
در بطن گرملین‌ها، یک هشدار و آموزش آشکار خوابیده، درباره‌ی اینکه حواسمان به توصیه‌ها باشد تا در دردسرهای ترسناک نیفتیم. گرملین‌ها و رهبرشان استرایپ نقطه‌ی مقابل موجود بانمک داستان یعنی موگ‌وای گیزمو هستند و بدون توجه به دور و برشان خرابی و ویرانی و زجر و درد روی سر همه هوار می‌کنند و تر و خشک را با هم می‌سوزانند. شکل و شمایل و ظاهر کلی فیلم جوری است که گمان می‌کنید یک فیلم کودکانه و عروسکی است، ولی باید بدانید که ماجرایی تیره و تار در قلب داستانش حضور دارد.
گرملین‌ها به خاطر خشونت کارتونی و اغراق‌شده‌ای که داشت خیلی راحت توانست خودش را از قید و بند درجه‌بندی سنی بالا رها کند و خودش را به عنوان یک فیلم خانوادگی جا بزند. ولی ما می‌دانیم که ترسی واقعی درونش جریان داشت و حقش است در این فهرست جای بگیرد.
فیلم کلبه وحشت
نوستالژی و خاطره‌بازی نقش خیلی مهمی در شکل‌گیری سلیقه‌ی ما ایفا می‌کنند. خیلی از فیلم‌هایی که در خاطره‌ی ما ثبت شده‌اند و خیلی دوستشان داریم، به خاطر خاطراتی که حین دیدنشان ثبت کرده‌ایم به این جایگاه رسیده‌اند و گاهی وقت‌ها به کیفیت خودشان ربط زیادی ندارد.
طی سال‌های اولیه‌ی دهه‌ی ۸۰ میلادی فیلم‌های ترسناک زیادی در انگلستان ممنوع شدند. این فیلم‌ها به دلیل نمایش خشونت عریان و صحنه‌های زننده به بازارهای زیرزمینی راه پیدا کردند و نوارهای ویدئوی آن‌ها بین مردم دست به دست می‌شد. مرده شریر یکی از همین فیلم‌ها بود.
خیلی‌ها خاطرشان هست که نوار ویدئوی این فیلم با نام کلبه‌ی وحشت محبوبیت خاصی داشت. شده بود که به خانه‌ی دوست یا رفیق یا فامیلی برویم و آن‌ها با چشمانی که هیجان برق می‌زد می‌گفتند که کلبه‌ی وحشت را داریم و بهتر است بنیشینیم و ببینیم. آوازه‌ی این فیلم از خود فیلم بالاتر رفته بود و زمزمه‌هایی از اینکه ترس و وحشتش همه را به لرزه می‌اندازد اسطوره و افسانه‌ای حولش شکل داده بود.
قسمت دوم فیلم با بودجه‌ی بیشتری ساخته شده بود و مسلما کیفیت بهتری هم داشت، ولی حس‌وحالی که ما هنگام تماشای قسمت اول داشتیم هرگز تکرار نشد و برای همین جایگاه ویژه‌ای در ذهن ما پیدا کرده. سم ریمی قسمت اول را به اصطلاح چریکی ساخت، با منابع محدود و کمترین امکانات. تمام ویژگی‌هایی که بعدها تبدیل به امضای او شد در همین فیلم خودشان را نشان دادند، نظیر فیلم‌برداری جلوه‌گرانه، ریتم سریع دیوانه‌وار و منطق کمیک بوکی.
فیلم بلاب
بلاب یکی از چندین بازسازی‌هایی است که در این فهرست می‌بینید، بازسازی‌هایی که همگی با یک فرمول ساخته شده‌اند؛ اینکه داستان مشابه قبلی را این بار عظیم‌تر و بهتر بسازند. نسخه‌ی اصلی فیلم با بازی استیو مک‌کوئین یک بی مووی ترسناک علمی تخیلی محبوب و شناخته‌شده است که یک ضدقهرمان بکر و جذاب داشت. نسخه‌‌ای که دهه ۸۰ از آن ساختند یک فیلم ترسناک بادی هارور درخشان بود که متأسفانه با مرور زمان دچار فراموشی شده.
همچون بازسازی خیلی خوب «شب مردگان زنده» (Night of the Living Dead) که تام ساوینی سال ۱۹۹۰ ساخت، بازسازی بلاب هم سعی کرده ایده‌های فیلم اصلی را حفظ کند و آن را با شرایط روز وفق دهد تا برای مخاطبان مدرن جذاب باشد.
فیلم را جوری به پایان رساندند که انتظار ساخته شدن یک دنباله را در مخاطب ایجاد می‌کند، دنباله‌ای که هرگز اتفاق نیفتاد چون فیلم در انبوهی از تولیدات تابستانی گم شد و کم کم به فراموشی سپردندش. با این حال تماشایش خالی از لطف نیست و لذت خودش را دارد.
فیلم هالووین 3
هالووین ۳ فیلم چندان موفقی نبود و امتیازهایش هم نشان می‌دهند که نه بین منتقدان جایگاه خوبی دارد و نه در میان تماشاگران. ولی به یک دلیل مهم در این فهرست قرار گرفته؛ اینکه به جای تکرار فرمول همیشگی دنباله‌سازی، سعی کرده سراغ مدل خودش برود. به جای اینکه در این قسمت هم سراغ مایکل مایرز برویم و قتل‌های فجیعش را ببینیم، صرفا از شب هالووین به عنوان بستری برای روایت یک داستان ترسناک متفاوت استفاده کردند.
فیلم گرگ‌نمای آمریکایی در لندن
جان لندیس بیشتر به خاطر کمدی‌هایش معروف شده بود و در این فیلم با هنرمندی توانسته کمدی را با مؤلفه‌های ژانر وحشت تلفیق کند. گرگ‌نمای آمریکایی در لندن یک فیلم ترسناک است که موقعیت‌های کمدی سیاه درونش جریان دارد و به همین دلیل در جایگاهی بالاتر از دیگر فیلم‌های گرگینه‌ای می‌ایستد. یک دوره‌ای تب مردان گرگ‌نما همه جا را گرفته بود و فیلم‌های زیادی با محوریتشان می‌ساختند.
در این فیلم با تبدیل‌های همیشگی از مرد به مرد گرگ‌نمای پشمالو طرف نبودیم، مدلی که در این فیلم به تصویر کشیده می‌شد به مراتب دردناک‌تر و ترسناک‌تر بود. ساختار استخوانی طرف به هم می‌ریخت و با درد و رنج فراوان تبدیل به موجودی دیگر می‌شد و پوستش چنان کش می‌آند که تا آستانه‌ی متلاشی شدن می‌رفت.
گرگ‌نمای آمریکایی در لندن فیلم ترسناک بکری بود که مضمون عمیقی درونش داشت. هم به ویژگی‌های آشنا و همیشگی فیلم‌های با موضوع گرگینه‌ها وفادار بود و هم ایده‌های جدید  خودش را داشت. نزدیک دو دهه بعد از این فیلم یک دنباله‌ی مضحک و بد برایش ساختند که هیچ نشانه‌ای از جادو و خوبی‌های فیلم اصلی نداشت.
فیلم جامعه
این فیلم به معنای واقعی غیرمتعارف یک استعاره را عملا به تصویر می‌کشد و درباره‌اش داستانی روایت می‌کند؛ چه می‌شود اگر پول‌دارها و ثروتمندان واقعا و عملا مثل انگل از آدم‌های فقیر و بیچاره تغذیه کنند؟
فیلم از نظر جلوه‌های ویژه‌ی عملی در نوع خودش بی‌سابقه‌ است و بدن‌های پروتزی و ربات‌های ترسناکی برایش ساخته‌اند که هنوز هم با دیدنشان متأثر می‌شویم. موقعیت‌های عجیب‌وغریب و غیر قابل درک بسیاری در فیلم حضور دارند که بعد از تماشایشان برای همیشه در ذهنتان می‌مانند.
فیلم روز مردگان
هر فهرستی که از بهترین فیلم‌های ترسناک دهه‌ی ۶۰ ببینید حتما نام «شب مردگان زنده» (Night of the Living Dead) در آن حضور دارد، و اگر سراغ بهترین ترسناک‌های دهه‌ی ۷۰ بروید و نام «طلوع مردگان» (Dawn of the Dead) در آن نبود بدانید یک جای فهرست ایراد دارد. به همین ترتیب وقتی به فیلم‌های ترسناک دهه‌ی ۸۰ می‌رسیم نمی‌توانیم نامی از این فیلم جرج رومرو نیاوریم.
همان تریلری که از فیلم پخش شد کافی بود تا همه به وحشت بیفتند و بدانند چه هراسی در سینماها انتظارشان را می‌کشد. داستان این فیلم که به نوعی پایان بخش سه‌گانه‌ی معروف جرج رومرو بود درباره‌ی چند نفر بود که احتمالا آخرین انسان‌های نسل بشر بودند و در پناهگاهی زیرزمینی زندگی می‌کردند. موقعیتی خفقان‌آور که راه رومرو را برای بررسی شخصیت‌های هر کدام از این آدم‌ها باز می‌کرد و در آن تعدادی از ترسناک‌ترین و بهترین لحظات فیلم‌های رومرو را می‌دیدیم.
آدم‌های این فیلم به اندازه‌ی زامبی‌ها ترسناک و خطرناک هستند و تنش و تضاد بین آن‌هاست که درام فیلم را می‌سازد و تعلیق و هیجانی نفس‌گیر خلق می‌کند.

این فیلم که با الهام از کمیک‌های ترسناک EC Horror comics دهه‌ی ۵۰ ساخته شده اولین همکاری بین جرج رومرو و استیفن کینگ محسوب می‌شود. در آن سال‌ها فیلم‌های ترسناک زیادی با اقتباس مستقیم از این کمیک‌ها ساخته می‌شدند، ولی رومرو سعی کرد تنها حال‌وهوای فیلمش را شبیه کمیک‌ها کند و داستان مخصوص خودش را جلو ببرد.
این دست کمیک بوک‌ها از فرمول و الگوی ثابتی پیروی می‌کردند. تمام اپیزودها و داستان‌های کوتاهشان یک حکایت اخلاقی داشت و پیامی که می‌خواست به مخاطبان القا کند. آدم‌های بدی را می‌دیدیم که بلاهای وحشتناکی سر آدم‌های خوب می‌آوردند و در نهایت به سزای اعمال پلیدشان می‌رسیدند.
در یکی از اپیزودهای فیلم که خود استیفن کینگ هم بازی کرده، پیام اخلاقی عجیب و غریب داستان این است که به شهاب‌سنگ‌ها دست نزنید.
از نکات بامزه‌ی فیلم می‌توان به ساختار بصری آن اشاره کرد که مشابه کمیک بوک‌ها طراحی شده بود. نماها قاب‌بندی‌های شبیه کمیک بوک داشت و در گوشه و کنار تصویر توضیحاتی می‌آمد که در یک کادر قرار می‌گرفت. تغییر از یک صحنه به صحنه‌ی بعدی هم جوری بود که حس می‌کردیم انگار صفحات کمیک بوک را ورق می‌زنیم و رنگ و نور صحنه‌ها اغراق‌شده بودند.
فیلم احیاگر
جرفی کمبس از آن ‌بازیگرهایی است که با حضورش فیلم را چند پله بالاتر می‌برد. حتی اگر با یک فیلم به‌شدت بی‌مزه و بد سروکار داشته باشیم، دیدن او و نقش‌آفرینی دیوانه‌وارش انرژی عجیبی به فیلم اضافه می‌کند.
فیلم با نگاهی به داستانی نوشته‌ی اچ پی لاوکرفت ساخته شده و ماجرای یک دانشجوی پزشکی را روایت می‌کند که علاقه دارد راهی برای زنده کردن مردگان بیابد. او به قدری فکر و ذکرش درگیر این قضیه می‌شود که تا مرز جنون پیش می‌رود و اقدامات خطرناک و دیوانه‌واری می‌کند.
مثلی خیلی دیگر از فیلم‌های این فهرست، احیاگر از آن کمدی ترسناک‌هایی است که دهه‌ی ۸۰ حسابی طرفدار داشتند. آن زمان انگار رسم بود که مقداری کمدی و موقعیت‌های خنده‌دار به فیلم‌های پر از خون و ترس اضافه کنند تا احساسات مخاطب بیشتر تحریک شود.

تاریخ به ما ثابت کرده که بدترین راه برای ساختن یک فیلم کالت این است که از قبل و با قصد و نیست ساخت یک کالت فیلم را بسازیم. با این حال سر این فیلم (که برای شوخی در عنوانش دلقک را دلغک نوشته‌اند) موفق شدند دقیقا همین کار را بکنند. اصلا ایده‌اش جوری است که روی کاغذ نباید به موفقیت می‌رسید. موقعیت‌های ترسناک کمی دارد و خط اصلی قصه مضحک و خنده‌دار است. ولی به هر شکلی که بود این فیلم توانست دوام بیاورد و واقعا یک فیلم کالت شود.
حس‌وحال و انرژی غریبی در فیلم جاری است، از آن حس‌وحال‌هایی که در بی مووی‌ها و ترسناک‌های درجه دو حضور داشت. و به لطف تیم بازیگرانش که همه چیز را واقعا جدی گرفته‌اند، موقعیت‌ها درست کنار هم قرار گرفته‌اند. فیلم دقیقا به تمام اهدافی که می‌خواسته می‌رسد.
یکی از نکات برجسته و مهم فیلم، موسیقی متنش است که جان ماساری ساخته. موسیقی فیلم تغییرات دیوانه‌واری دارد. یک لحظه اتمسفری گیرا و ترسناک و تکان‌دهنده خلق می‌کند و لحظه‌ای بعد حال‌و‌هوای کارتونی به خودش می‌گیرد.
فیلم مگس
یکی دیگر از بازسازی‌های این فهرست که از نسخه‌ی اصلی بهتر شده. دیوید کراننبرگ سر ساختن مگس در اوج بود و با انرژی فوق‌العاده‌‌ای فیلمی را ساخت که احتمالا جریان اصلی‌ترین اثرش محسوب می‌شود. داستان فیلم (که شباهتی کلی به نسخه‌ی اصلی دارد) بهترین بستر را برای کراننبرگ فراهم کرد تا سراغ سوژه‌ی مورد علاقه‌اش برود و بدن‌های دفرمه و از ریخت افتاده و ترسناک را به تصویر بکشد.
فیلم انگار دو داستان مجزا دارد. در بخشی از ماجرا ما با قصه‌ی عاشقانه بین زوجی جوان آشنا می‌شویم که پیداست پایانی تلخ و شوم خواهد داشت. بعد داستان تبدیل به قصه‌ای ترسناک می‌شود و با موجودی وحشتناک رو به رو می‌شویم و شخصیت اصلی دچار تغییراتی وحشتناک می‌شود و بدنی هیولایی پیدا می‌کند. مگس در دوران اوج‌گیری ایدز اکران شد و از وحشتی حرف می‌زد که درون بدن انسان پنهان شده.
در مگس یکی از بهترین جلوه‌های ویژه‌ را شاهد بودیم. ترکیبی حیرت‌انگیز از اندام‌های مصنوعی به روز و ربات‌های خودکار که تغییر و تحول قهرمان داستان را به شکل شگفت‌انگیزی به نمایش می‌گذاشت.
فیلم برپاخیزان جهنم
کلایو بارکر از اسامی آشنا در ژانر وحشت است. هم  سریال و فیلم نوشته و هم در بازی‌های کامپیوتری نقش داشته. این فیلم که اولین تجربه‌ی کارگردانی او بود مزیت‌های منحصربه‌فردی دارد. انگار بارکر با اعتماد به نفسی مثال‌زدنی سراغ مضمونی رفته که بیشتر از همه به آن تسلط دارد. ماجرای جهنمی وحشتناک و موجودات مرگ‌بارش که چیزی جز درد و رنج نمی‌خواهند.
البته برپاخیزان جهنم با گذر سالیان طولانی اثر خودش را از دست داده و به دلیل کیفیت پایین جلوه‌های ویژه و اجرای دم دستی آن‌ها، دیگر آن حس‌وحال قبل را القا نمی‌کند. ولی با این حال انگار جادوی غریبی در فیلم اولش نهفته است که حتی گذر سالیان و مسائل فنی هم نتوانسته محوش کند.
فیلم تاریکی نزدیک
تاریکی نزدیک یکجورهایی انگار یک وسترن خون‌آشامی است، منتهی نام خون‌آشام در فیلم ذکر نمی‌شود. شخصیت‌های منفی فیلم واقعا فوق‌العاده هستند و اصلا دلیل ماندگاری این فیلم ترسناک کاترین بیگلو همین تیم شخصیت‌های منفی به‌یادماندنیش است.
جیمز کامرون که مدتی بعد از این فیلم با بیگلو ازدواج کرد، به او پیشنهاد داد تا برای این فیلم از تیم بازیگرانی استفاده کند که کامورن سر بیگانه‌ها برده بود. برای همین تعدادی از بازیگران بیگانه‌ها را در این فیلم هم می‌بینیم.
فیلم بیگانه‌ها
جیمز کامرون با مهارت‌های بی‌نظیرش کاری را کرد که به نظر غیرممکن می‌رسید؛ اینکه دنباله‌ای برای یک اثر محبوب کلاسیک و مهم سینما بسازد و از قبلی بهتر و جذاب‌تر شود. کمتر پیش می‌آید که کارگردان دیگری سراغ فرنچایزی برود و دنیای فیلم را بزرگ‌تر و بهتر کند و اثری چند پله تماشایی‌تر تحویل دهد. ولی کامرون موفق شد.
حالا به جای اینکه لوکیشن فیلم محدود به یک سفینه باشد و تنها یک بیگانه داشته باشیم، با فضایی بزرگتر و تعداد زیادی بیگانه طرف بودیم. تازه ملکه‌ی بیگانه‌ها هم بود که هیولای وحشتناکی بود برای خودش.
بیگانه‌ها لحظات پرتعلیق و تکان‌دهنده کم ندارد و در طول تماشایش یک لحظه هم آسایش نخواهید داشت. مبارزه‌ی نهایی الن ریپلی با ملکه‌ی بیگانه‌ها از معروف‌ترین فصل‌های سینما است که همه از آن خاطره داریم.
سیگورنی ویور به خاطر این فیلم نامزد اسکار بهترین بازیگر زن نقش اول شد که اتفاق بی‌سابقه‌ای بود چون تا پیش از آن هیچ بازیگر زنی را به خاطر بازی در فیلم اکشن و علمی تخیلی نامزد نکرده بودند.
فیلم موجود
چند مرد، محیطی بسته و موجودی فضایی. ایده‌اش شبیه بیگانه‌ی ریدلی اسکات است ولی اصلا ربطی به آن ندارد. موجود فضایی فیلم موجود شبیه کابوسی تمام‌نشدنی است که بدن آدم‌ها را به بازی می‌گیرد. اگر فیلم را دیده باشید محال است بدن‌های عجیب و غریب و از ریخت افتاده‌ی آن را فراموش کنید.
ولی عجیب است این فیلم که حالا اثری کالت و محبوب در بین هواداران ژانر ترسناک محسوب می‌شود، در زمان اکرانش این‌قدر بد عمل کرد و شکست بدی در گیشه خورد. منتقدان هم زیاد تحویلش نگرفتند و تا فرصت گیرشان می‌آمد آن را نقد می‌کردند. ولی خوشبختانه با گذر زمان ارزش واقعی فیلم مشخص شد و به جایگاه اصلیش رسید.
فیلم کابوس در خیابان الم
در زمانه‌ای که ژانر ترسناک پر شده بود از قاتلان تشنه به خون و دل و روده‌های آویزان و بدن‌های قطعه‌ قطعه شده،‌ جان کارپنتر شخصیتی را به سینما و فرهنگ عامه معرفی کرد که همه چیزش جدید بود. فردی کروگر از آن آدم بدهای معمول فیلم‌های ترسناک نبود و مدل کشتنش هم هیچ ربطی به بقیه نداشت. این مرد به کابوس مردم می‌رفت و آن‌ها را به شکلی فجیع در همان کابوس به قتل می‌رساند. کابوسی که در بیدار و دنیای واقعی هم اثر خودش را می‌گذاشت.
اولین قسمت کابوس در خیابان الم بهترین قسمتش است و متأسفانه فیلم‌های بعدی از مسیر اصلی خارج شدند.

این فیلم بر اساس نمایشی موزیکال که سال ۱۹۸۲ روی صحنه رفت ساخته شده، و این نمایش موزیکال هم بر اساس یک فیلم ترسناک کمدی به کارگردانی راجر کورمن ساخته شده بود. این فیلم به ما یادآوری می‌کند که فیلم‌های ترسناک نباید لزوما خشن و جدی باشند و می‌توانند سرگرم‌کننده و موزیکال هم روایت شوند.
داستان درباره‌ی مردی است که ذهنش خراب شده و حالا آدم‌ها را به خورد یک گیاه گوشت‌خوار غول‌آسا می‌دهد. حالا تصورش را بکنید که این ماجرای خون‌بار با آهنگ‌های شاید و باب دل مردم روایت شود.
شاید برایتان جالب باشد که بدانید کارگردان فیلم فرانک آز صداپیشه‌ی یودا از دنیای جنگ ستارگان است. او که در فیلم‌ها و سریال‌ها و انیمیشن‌های متعددی صدای یودا را در آورده خودش در قامت کارگردان فیلم‌هایی با ژانرهای متنوع ساخته.

بعد از ساخته شدن شب مردگان زنده، بین جورج رومرو و نویسنده‌ی فیلم یعنی جان ای. روسو اختلافاتی در گرفت مبنی بر اینکه دنباله‌های فیلم را چگونه جلو ببرند. در نهایت به این نتیجه رسیدند که هر کدام راه خودش را برود. رومرو فیلم‌های خودش را ساخت و روسو فیلم‌نامه‌ی فیلم‌هایی مثل همین بازگشت مردگان زنده را نوشت.
داستان درباره‌ی گاز مرموزی است که در شهر پخش می‌شود و تمام مردگان زیر قبر را زنده می‌کند. فیلم هم کمدی است و هم ترسناک و احتمالا اولین فیلم زامبی‌محور است که علاقه‌ی این موجودات را به مغز انسان نشان می‌دهد.
در هنگام ساخت فیلم، به تعدادی از سیاهی لشکرها دستمزدی اضافه‌تر داده بودند تا جلو دوربین مغز گاو بخورند. کارگردان فیلم که دلش نمی‌خواست آن‌ها را مجبور به کاری کند که خودش مایل نیست، جلو آن‌ها مغز گاو خورد تا حس بهتری داشته باشند و راحت‌تر قبول کنند.
منبع: slashfilm


source

توسط techkhabari

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *