فیلم‌های مارول در سراسر جهان، محبوب و جزو آثار موفق از نظر منتقدان هستند و پای ثابت گیشه محسوب می‌شوند اما شروران دنیای سینمایی مارول، پاشنه آشیل آن هستند.
آن‌ها حتی خوب هم نیستند (چه برسد به عالی) و با توجه به تعداد زیاد فیلم‌های ساخته‌شده در این دنیای سینمایی، کمی دردناک و حتی مسخره است که شروران مارول کم‌رنگ هستند. البته مارول با ساخت قهرمانان بزرگ خود، این ضعف را تا حدودی جبران می‌کند اما این بدان معنا نیست که ساخت یک شرور جذاب برای فیلم‌های مارول، غیرممکن است. در واقع، آن‌ها چندین بار به این امر نزدیک شده‌اند و حتی در حال حاضر، یک شرور بزرگ و غیرقابل انکار نیز در دنیای سینمایی مارول وجود دارد.
در حال حاضر، مخاطبان منتظر اکران جدیدترین فیلم دنیای سینمایی مارول هستند و در این بین، بد نیست نگاهی به تمام شروران این دنیای سینمایی جذاب داشته باشند و آن‌ها را بسنجند. البته خوانندگان این متن باید در نظر داشته باشند که در این متن، داستان فیلم‌ها قرار است لو برود.
توجه: فقط شرورهای اصلی یا شخصیت‌هایی که در برهه‌ای از داستان، به عنوان دشمن اصلی و نیروی مقابل قهرمانان عمل کرده‌اند، در این لیست گنجانده شده‌اند. برای مثال، کرسد و کراس‌بونز نیز در دنیای سینمایی مارول حضور دارند اما بی‌انصافی است که مدت زمان حضور شخصیت آن‌ها را با دیگر شرورهای اصلی مقایسه کنید. بنابراین آن‌ها در این لیست قرار ندارند.
مارول
شما واقعا نمی‌توانید جان فاورو و مارول را بخاطر تمایل خود مایکی رورک برای بازی در نقش ویپلش در مرد آهنی ۲ سرزنش کنید. در آن زمان، رورک به دلیل بازی فوق‌العاده‌اش در فیلم کشتی‌گیر، در اوج دوران حرفه‌ای خود بود و وقتی برای بازی در فیلم مرد آهنی ۲ در این اثر ظاهر شد، می‌شد دید که او تغییر چندانی نداشته است و اساسا همان لباسی را که قبلا پوشیده بود بر تن دارد و فقط دارای پرنده‌ای به عنوان حیوان خانگی است و در حال ایفای نقش خود در فیلم است. ایوان وانکو قرار بود یک ضدقهرمان ترسناک در مقابل تونی استارک باشد و او را از لحاظ روحی و روانی آزار دهد اما عملکرد رورک آن‌قدر بد و عجیب بود که وانکو یا ویپلش بیشتر شبیه یک شوخی مسخره به نظر می‌رسید. مرد آهنی ۲ قطعا یکی از بدترین فیلم‌های دنیای سینمایی مارول است و بسیاری از مخاطبان دو مورد از دلایل آن را کاراکتر آنتاگونیست احمق این فیلم و عدم هماهنگی رورک با فاورو و مارول، می‌دانند.
مارول
هالک شگفت‌انگیز به دلایل زیادی، یکی از آثار برجسته دنیای سینمایی مارول است. این فیلم هم‌زمان با مرد آهنی تولید شد و در واقع دو شخصیت متفاوت از هالک، در دو فیلم مختلف دنیای سینمایی مارول ظاهر شدند. این فیلم به عنوان بخشی از داستان اساطیری دنیای سینمایی مارول، اثری عجیب است و کاملا فراموش‌ شده است. یکی از عوامل این امر، به شرور اصلی آن، امیل بلونسکی (تیم راث) برمی‌گردد که در فیلم اساسا فقط به عنوان یک فرد نظامی ماچو به تصویر کشیده می‌شود که می‌خواهد به قدرت هالک برسد. او در طی مراحلی، تبدیل به ابومینیشن می‌شود، با هالک مبارزه می‌کند و از او کتک می‌خورد، فقط همین. در واقع او فقط در فیلم وجود دارد تا یک مبارزه بزرگ بین هالک و یک رقیب قدرتمند را در اوج کار، شاهد باشیم اما این کاراکتر، ضعیف‌تر از این حرف‌هاست که بخواهد این امر را به درستی محقق کند.
مارول
ملکیث با بازی کریستوفر اکلستون یکی از بی‌هدف‌ترین شخصیت‌های شرور مارول در صف طولانی نقش‌های شرور بی‌معنی این دنیای سینمایی است. جالب این‌جاست که خیلی از مخاطبان فراموش کرده‌اند یا حتی نمی‌دانند که کریستوفر اکلستون سابقه بازی در یکی از فیلم مارول را دارد. ملکیث، یک شیطان تاریک است که می‌خواهد بر جهان حکومت کند. این جمله، شروع و پایان داستان وی است و فیلم هیچ تلاشی برای بررسی بیشتر شخصیت یا احساسات این کاراکتر نمی‌کند و فقط از او به عنوان مانعی در مسیر ثور و جین استفاده می‌نماید. تمرکز فیلم ثور بیشتر بر روی کاراکتر منفی لوکی است تا بقیه شروران.‌ پس اکلستون نیز یکی از استعدادهای تلف‌شده دنیای سینمایی مارول است.
مارول
قرار دادن دورمامو در این لیست، کمی جای بحث دارد اما با توجه به کنترل و احاطه او بر داستان دکتر استرنج‌، گزینه‌ای مناسب به نظر می‌رسد. او نمی‌تواند رتبه بسیار بالایی داشته باشد، زیرا این شخصیت، دارای وجهه‌ای نوجوان‌پسند است و در طول این اثر، فقط به عنوان یک چهره روان و شناور دیده می‌شود. این شخصیت، فقط از این نظر جالب توجه است که در کنار تیلدا سوینتون (انشنت وان) قرار دارد و هم‌چنین ظاهر و طراحی بصری او بسیار مهیج است اما چیز دیگری فراتر از این دو مورد ارائه نمی‌دهد. البته مطمئنا این آخرین باری نیست که ما این شخصیت را در دنیای سینمایی مارول می‌بینیم، پس بهتر است تا قسمت‌های آینده صبر کنیم.
مارول
ثور از نظر شخصیت ضدقهرمانانش، فیلم عجیبی است، زیرا در آغاز آن، یک غول یخی به نام لوفی (کولم فیوری) به عنوان شرور اصلی معرفی می‌شود اما در واقع، این‌گونه نیست. هم‌چنین سازمان شیلد نیز در طی فیلم، سعی می‌کند سد راه ثور و‌ جین شود اما در قسمت نهایی فیلم، این لوکی است که تبدیل‌ به بزرگ‌ترین شرور این فیلم می‌شود. بنابراین کاراکتر لوفی، کمی مبهم است و این قضیه واقعا تقصیر او نیست. او به دلیل طراحی ضعیفش، در این رتبه قرار می‌گیرد. 
مارول
جالب است که رونان که شخصیتی کسل‌کننده به نظر می‌رسد، در فیلمی مانند نگهبانان کهکشان حضور دارد اما در واقع، مارول به انتخاب و طراحی چنین کاراکترهای شروری عادت دارد. این شرور با بازی لی پیس، یک متعصب مذهبی است که از این که مردمش (کری)، پیمان صلح امضا کرده‌اند، عصبانی است و بنابراین تصمیم می‌گیرد یک جنگ کهکشانی بر سر برتری نژادی آغاز کند. این مفهوم، داستانی جالب است اما فیلم، زمان کافی برای رونان صرف نمی‌کند تا انگیزه‌های او را فراتر از یک شخص دیوانه که می‌خواهد کارهای بد انجام دهد، بیان کند. او فقط برای ایجاد مانع برای قهرمانان، تکمیل دیالوگ‌های طنز و جفت و جور بودن خط داستانی، در این فیلم حضور دارد و با توجه به این معیارها، کاراکتر خوبی است اما رونان به عنوان یک ضدقهرمان، به طرز فاجعه‌باری، ناامیدکننده است.
مارول
تسک‌مستر یک مخالف و دشمن نسبتا قوی و مناسب برای ناتاشا رومانوف در فیلم بیوه سیاه است اما هویت واقعی این شخصیت، از پیچش‌های داستانی فیلم است و ما چه در طی داستان و چه بعد از آن، اصلا نمی‌فهمیم که واقعا چه کسی زیر آن نقاب است. به همین دلیل، تسک‌مستر نهایتا به عنوان یک شرور ثانویه، مناسب به نظر می‌رسد و صرفا برای پیش بردن سکانس‌های اکشن، در فیلم گنجانده شده اما به هر حال، کاراکتر خوبی است.
مارول
مدس میکلسن با نپذیرفتن نقش ملکیث در فیلم ثور: دنیای تاریک، به نوعی از یک افتضاح جلوگیری کرد امابازی او در نقش کاسیلیوس در فیلم دکتر استرنج نیز، چندان چنگی به دل نمی‌زند. اسکات دریکسون، نویسنده و کارگردان دکتر استرنج‌، اذعان کرد که با توجه به پیچیدگی شخصیت اصلی و و حالات عرفانی‌اش که باید با آن‌ها کنار می‌آمد، او تصمیم گرفت یک شرور ساده را انتخاب کند اما در واقع، کاسیلیوس، بیش از حد، ساده است. او در سکانس‌های مبارزه و نبرد با استرنج و دیگر شخصیت‌ها، فوق‌العاده است و پا به پای آن‌ها می‌جنگد اما در پایان فیلم، مخاطب خیلی اهمیتی برای سرنوشت او قائل نیست. او بیشتر شبیه یک دردسر اضافی است تا یک ضدقهرمان وحشتناک. البته فیلم موضوعات مهم‌تری مانند مسائل عرفانی و شکل‌گیری شخصیت دکتر استرنج‌ دارد که کاراکتری مانند کاسیلیوس را در اولویت‌های بعدی قرار می‌دهد اما به هرحال، او خیلی به یاد ماندنی و ماندگار نیست.
مارول
کاپیتان آمریکا: سرباز زمستان تا حدی منحصر به فرد است، زیرا یکی از فیلم‌های اصلی دنیای سینمایی مارول است که شخصیت منفی آن، الکساندر پیرس با بازی رابرت ردفورد، یک فرد کت و شلواری و شسته و رفته است. او هیچ قدرت خاصی ندارد و برنامه‌ای هم برای به‌دست آوردن یک قدرت خاص ندارد. در عوض، او یک شخصیت شرور نازی است که سعی می‌کند تا نفوذ هایدرا به شیلد را پنهان نگه دارد. او خوب است اما بازی ردفورد در این شخصیت به نوعی هدر دادن استعدادهای اوست و در واقع کاراکتر وی، خیلی رسمی و خشک به نظر می‌رسد. هیچ نکته خاصی درباره الکساندر پیرس وجود ندارد و او چندان تاثیر ماندگاری بر دنیای سینمایی مارول نمی‌گذارد. بنابراین یکی از شخصیت‌های منفی متوسط این فرنچایز است.
مارول
کمی غیرمنصفانه است که گوست را در این لیست قرار دهیم، زیرا شخصیت هانا جان کامن، بیشتر یک ضدقهرمان است تا یک شرور واقعی اما او در واقع، شخصیت منفی اصلی مرد مورچه‌ای و زنبورک است. او از اخلاق پیچیده و خصوصیات تازه‌ای برخوردار است اما باز هم جا داشت که بیشتر از استعدادهای جان کامن استفاده شود. رویکرد تعقیب و گریزی داستان، نشان می‌دهد که موانع مختلفی بر سر راه قهرمانان فیلم وجود دارد که یکی از آن‌ها گوست است اما این شخصیت منفی در خیلی از مواقع مانند معاملات والتون گوگینز یا در برابر مقامات فدرال، پا پس می‌کشد و عقب‌نشینی می‌کند. در پیچش داستانی فیلم، درک و فهم ما از شخصیت او بیشتر می‌شود و می‌بینیم که او واقعا آن‌قدرها هم بد نیست اما فیلم، زمان کافی روی گوست نمی‌گذارد تا کاملا او را به عنوان یک فرد ترسناک یا خطرناک توسعه دهد. بنابراین حتی در نبرد نهایی فیلم، گوست باز هم بیشتر یک مانع آزاردهنده است تا تهدیدی جدی برای قهرمانان. گوست دقیقا مانند خود فیلم مرد مورچه‌ای و زنبورک، فقط خوب است، نه بیشتر و نه کم‌تر.
مارول
حالا که صحبت از شروران فراموش‌شدنی شده است، جا دارد یادی از دارن کراس کنیم.  مسلما مرد مورچه‌ای، فیلمی عجیب در دنیای سینمایی مارول است، زیرا پس از خروج کارگردان آن، ادگار رایت از پروژه، باید با عجله فقط سرهم می‌شد. فیلم کامل، باز هم به ساختار کلی فیلم‌نامه رایت و جو کورنیش متکی است اما کمی تغییرات در آن لحاظ شده است. این تغییرات در کاراکتر کراس نیز مشخص است. انگیزه او بسیار جالب است. او می‌خواهد از شرکت مربی خود که اسرار مرد مورچه‌ای را به او نگفته بود (و کراس از دستش ناراحت است)، سرقت کند. اجرای داستان، کمی نامناسب است. کوری استول به وظیفه محول‌شده به خود، خوب عمل می‌کند و به شخصیت کراس، هیجان می‌بخشد اما در نهایت، شخصیت او و فیلم‌نامه، خیلی خوب با هم جفت و جور نمی‌شوند.
مارول
ژنرال راس با بازی ویلیام هرت، در واقع یکی از نقاط قوت هالک شگفت‌انگیز است اما باز هم در این فیلم، شرور اصلی، زیر سایه شخصیت قهرمان قرار دارد. شخصیتی که تماشاگران از فیلم قبلی هالک به کارگردانی انگ لی به یاد داشتند، کمی کار را برای هرت سخت می‌کند و وظیفه سنگینی بر روی دوش او می‌گذارد اما عملکرد هرت، به ویژه در رابطه با دخترش، بسیار لذت‌بخش است.
مارول
یک موضوع تکراری در دنیای سینمایی مارول وجود دارد و این است که در نهایت، معلوم می‌شود که افراد خوب، در واقع شخصیت‌های بدی بوده‌اند. شخصیت یون‌راگ با بازی جود لا، نه به اندازه یلو جکت، فرار و فراموش‌شدنی و نه به اندازه ایگو، ماندگار و قابل توجه است. بخشی از این مسئله، به دلیل محاسبات اشتباه فیلم‌سازان کاپیتان مارول و عملکرد لا است. در ابتدای فیلم کاملا واضح است که او یک شخص بد است اما فیلم سعی دارد تا شما را متقاعد نماید که او یکی از متحدان کاپیتان مارول است تا در قسمت نهایی، دستش را رو کند. بیشتر زمان اجرای لا، صرف صحبت کردن با کارول از طریق اسپیس فون و پاسخ‌گویی به او می‌شود و شاید بتوان این‌گونه استدلال کرد که او از آن نوع مردانی است که به زنان توجه و کمک می‌کند و به نظرش، آنان به او چیزی بدهکار هستند. در این اثر، فرصت کافی به لا داده نمی‌شود تا ماهیت و زوایای مختلف شخصیت او را بررسی‌ و کاوش کنیم.
در این فیلم، شاهد بده بستان شروران هستیم است. در ابتدا این مندلسون است که با شخصیت خود به نام تالوس، به عنوان شرور و کاراکتر منفی اصلی فیلم، ایفای نقش می‌کند و به خوبی از عهده این وظیفه بر می‌آید. پیچش بزرگ فیلم این است که کل نژاد کری، افراد بدی هستند، در حالی که اسکرول ‌ها موجودات خوبی به نظر می‌رسند و یک چیز دیگر نیز جالب است. فیلم به بررسی این می پردازد که چگونه ملاقات و آشنایی با فردی متفاوت از شما می‌تواند باعث شود که جهان را از دیدگاه کاملا متفاوتی ببینید. جالب‌تر این‌جاست که یون‌راگ به عنوان شرور اصلی فیلم، در نیمه پنهان و مخفی این اثر قرار دارد و در نهایت از واقعیت خودش پرده‌برداری می‌کند.
مارول
نام شرور اصلی بیوه سیاه در بیشتر قسمت‌های فیلم، در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. ما در اوایل فیلم، با درایکوف (ری وینستون) آشنا می‌شویم و می‌دانیم او همان کسی است که ناتاشا و یلنا به دنبالش هستند اما وینستون تا اوج داستان هیچ کاری انجام نمی‌دهد. او از نظر شرارت‌، بسیار وحشتناک است و مردی است که ذهن و بدن گروهی از زنان جوان را در سراسر جهان کنترل می‌کند. وینستون نفرت‌انگیز است و به خوبی با اجرایش این حس را منتقل می‌کند. درایکوف علی‌رغم هماهنگی بالای کاراکترش با دیگر شخصیت‌ها و تنفر ناتاشا، یلنا و ملینا از او که کاملا تاثیرگذار است، تا حد زیادی فراموش‌شدنی است.
مارول
وقتی یک بازیگر برنده اسکار مانند کیت بلانشت را انتخاب می‌کنید که یکی از بزرگ‌ترین بازیگران زن فعلی است، لزوما نباید از او انتظار داشته باشید که همیشه آماده بازی باشد. دقیقا همین اتفاق درباره‌ شخصیت هلا در فیلم ثور: رگناروک پیش می‌آید. در واقع هیچ تلاشی برای ارائه زمینه‌ای عمیق نسبت به اقدامات هلا انجام نمی‌شود و در پایان کار، هیچ تغییر اساسی وجود ندارد. او فقط یک ملکه فریبنده و حقه‌باز از آسگارد است که سعی دارد تاج و تخت را به تنهایی تصاحب کند.
این اتفاق در اکثر فیلم‌های دیگر مارول کمی ناامید‌کننده خواهد بود اما روایت ثور: رگناروک متفاوت است. رویکرد تایکا وایتیتی به فیلم این است که تا حد ممکن آن را سرگرم‌کننده جلوه دهد و به جز پیچش ابتدایی خط داستانی هلا که کمی جنبه احساسی اثر را افزایش می‌دهد، خیلی عمیق به شخصیت او پرداخته نمی‌شود و او بیشتر برای زیباسازی سکانس‌ها و جذابیت بصری آن‌ها به کار گرفته می‌شود تا مخاطب از ترکیب کاراکترها لذت ببرد و این قضیه، کاملا خوب است. بنابراین شاید هلا از نظر نقشه کشیدن یا حقه بازی، به یادماندنی‌ترین شرور مارول نباشد اما او به طور کامل در خدمت مضمون فیلم‌نامه قرار دارد و عملکردش به طور کلی، موفقیت‌آمیز است. 
مارول
نکته پیچیده درباره میستریو این است که شما باید نیمی از فیلم را حتی وقتی می‌دانید که او واقعا خوب نیست، صرف تظاهر به این کنید که او مرد خوبی است. جیک جیلنهال بازی جذابی ارائه می‌دهد (به همین دلیل است که او جیک جیلنهال است). در واقع جیلنهال به این دلیل برای بازی در این نقش انتخاب شد که به عنوان یک بازیگر بااستعداد، توانایی این را داشت تا دو وجهه مختلف از یک شخصیت را نشان دهد. او خوب کار می‌کند اما عملکردش این واقعیت را عوض نمی‌کند که مخاطب در نیمه اول فیلم، منتظر این است که یک اتفاقی در داستان بیافتد تا بالاخره دست میستریو رو شود و این مدت زمان، بازه زیادی است، چرا که شخصیت اکثر شروران دنیای سینمایی مارول، در کل مدت فیلم‌ها، آهسته آهسته (و نه فقط در چند دقیقه کوتاه) پرداخته می‌شود.
اما وقتی همه چیز برملا می‌شود میستریو نشان می‌دهد که کاراکتر جالبی است. مفهوم اخبار جعلی و القای این اخبار به جهانیان، واقعیتی متناسب با سال ۲۰۱۹ است (که فیلم در آن سال اکران شد) و هم‌چنین آخرین پیچش شخصیتی میستریو، مطمئنا یکی از مهم‌ترین تاثیراتی است که یک شرور تا به حال بر قهرمانی از دنیای سینمایی مارول داشته است. مخاطب فقط کمی احساس کمبود می‌کند و آرزو دارد که ای کاش کمی بیشتر شاهد میستریوی واقعی بود.
مارول
مرد آهنی ۳ یکی از بهترین فیلم‌های مارول است و هم‌چنین شخصیت آلدریچ کیلیان نیز یکی از بحث برانگیزترین و جذاب‌ترین کاراکترهای ممکن این دنیای سینمایی است. اگر به دنبال این هستید تا بدانید که کدام شخص لیاقت ماندارین بودن را دارد، احتمالا از کیلیان خوشتان بیاید اما شخصیت خود کیلیان بسیار جالب است. او فردی است که توسط تونی استارک نادیده گرفته می‌شود اما پس از مدتی با قدرت بیشتر و نیرویی بزرگ‌تر و شخصیتی بدتر بازمی‌گردد و رویکردی درخشانی نسبت به تروریسم جهانی نشان می‌دهد تا این عمل را با ظاهرسازی، زیبا جلوه دهد و به نوعی، سینمایی کند. هیچ قانونی وجود ندارد که بگوید تروریست اصلی باید در راس و رویه سازمان قرار بگیرد باشد. اگر او از عملیات‌های خود نتیجه بگیرد، پس چه نیازی است که خود را نشان بدهد؟ کیلیان در قسمت آخر فیلم، شخصیت واقعی خود را آشکار می‌نماید اما جدا از همه این موارد، تماشای عملکرد گای پیرس، جذاب است و به طرز جالبی ما را به یاد ماندارین می‌اندازد. 
مارول
انتقام‌جویان: عصر اولتران، یکی از عجیب‌ترین و پرریسک‌ترین فیلم‌هایی است که مارول تا به حال ساخته است، چرا که دنباله‌ای بر اولین فیلم بزرگ آن‌ها بود. نویسنده و کارگردان فیلم، جاس ویدون، در طی فیلم، سوالات بزرگ، دشوار و تلخی در مورد اصل و نسب انسان‌ها و اساس و پایه آن‌ها مطرح می‌کند و روبات شیطانی اولتران با صدای جیمز اسپیدر، در واقع مانند پاسخی به این سوالات است. اولتران در اصل، میراث انسان‌نمای تونی و پسری است که پدر خود را انکار می‌کند و سعی دارد تا میراث خاص خودش را به یادگار بگذارد. طراحی بصری این شخصیت، کمی ضعیف است اما انگیزه‌ها و دیالوگ‌های شکسپیر‌مانند او، جذاب است و اسپیدر به خوبی آن‌ها را ادا می‌کند. در آخرین صحنه و در نبرد بین اولتران و ویژن، این دو، درباره ارزش بشریت، بحث می‌کنند و این مورد چیزی است که فقط از ذهن خلاق جاس ویدون برمی‌آید تا آن را در مضمون دنباله بزرگ یک فیلم پرفروش بگنجاند. در آخر باید گفت که اولتران یکی از بهترین‌های شروران دنیای سینمایی مارول است.
مارول
ایگو ملقب به سیاره زنده، مطمئنا و مخصوصا با توجه به نحوه روایت داستان، دارای یکی از بهترین‌ خطوط داستانی مارول نسبت به سایر شروران است. آیشا با بازی الیزابت دبیکی، شاه ماهی نگهبانان کهکشان ۲ و از شروران پنهان  است. در فیلم، به نوعی مقدمات نقش آینده او فراهم می‌شود. او قرار است کاراکتر آدام وارلوک را خلق نماید و از او به عنوان یک دشمن فیزیکی در انتهای فیلم استفاده کند اما شرور واقعی نگهبانان کهکشان ۲، کرت راسل است که در بیشتر زمان فیلم، مخاطبان باور دارند که او پدر خیرخواه و فداکار استار لرد است. جیمز گان تصمیم گرفت تا به داستان این شخصیت شرور، کمی جنبه احساسی اضافه کند که واقعا تصمیمی درست و الهام‌بخش بود، زیرا استار لرد به نوعی، ستون فقرات و مهره اصلی فیلم است که سرانجام با پدرش رابطه خوبی برقرار می‌کند اما در نهایت، می‌فهمد که پدرش یک مرد شرور است. یکی از بزرگ‌ترین نقاط قوت فیلم، این است که گان از این دو موجود غیر‌دنیایی و کهکشانی، برای بیان چنین داستان بنیادین و احساسی استفاده می‌کند و راسل نقش خود را به نحو احسن اجرا می‌نماید.
فیلم در نهایت، وارد یک نبرد پر از تصاویر گرافیکی می‌شود و ایگو که شخصیتی بسیار عالی، پیچیده و جالب است، از طریق برانگیختن احساسات و نه از روش فیزیکی، برنامه‌های قهرمانان را خراب می‌کند. این خصوصیات باعث می‌شود که او در بین شروران دنیای سینمایی مارول، یکی از برجسته‌ترین‌ها باشد.
مارول
سرباز زمستان یا باکی بارنز، از نظر فیزیکی یکی از قوی‌ترین افراد شرور دنیای سینمایی مارول است. او برخی از بهترین صحنه‌های مبارزه این فرنچایز را آفریده است و یک درگیری احساسی با استیو راجرز دارد. انگیزه و هدف او در فیلم کاپیتان آمریکا: سرباز زمستان، به واسطه شستشوی مغزی، تغییر می‌کند و او اصلا اتفاقات خوش گذشته یا خاطرات سابق را به خاطر نمی‌آورد که همین قضیه، از نظر احساسی، کمی درناک است. در نهایت، سرباز زمستان فقط یک مانع فیزیکی است و این الکساندر پیرس است که نقش شخصیت منفی اصلی داستان را بازی می‌کند. جدا از این موارد، باکی با بازی سباستین استن، یک ضدقهرمان واقعا قوی است و رابطه شخصی او با استیو راجرز، برای تماشاگران جذاب است و شخصیت او در فیلم‌های بعد از سرباز زمستان، بر تاثیرگذاری‌اش می‌افزاید. 
مارول
فیلم کاپیتان آمریکا: جنگ داخلی، یک فیلم شگفت‌انگیز است و هلمت زمو، شرور اصلی فیلم با بازی دنیل برول نیز از شخصیت‌های جالب آن است. طرح یک انتقام‌جویی، اصلا ایده جدیدی نیست اما مدت زمانی که زمو برای گرفتن انتقام خود تلاش می‌کند و شیوه‌ای که به کار می‌گیرد، بسیار پیچیده و از نظر شخصیتی و احساسی، بسیار بنیادین است. مخاطب برای درک انگیزه و هدف او باید کمی در منطق خود تجدید نظر کند. زمو از مرد آهنی و کاپیتان آمریکا می‌خواهد که یک‌دیگر و تیم انتقام‌جویان را نابود کنند و به نوعی، انتقام‌ بی‌دقتی آن‌ها در حمله به سوکویا را می‌گیرد که موجب کشته شدن خانواده زمو شد. انتقام‌جویان از برخی جهات، خودشان شروران فیلم جنگ داخلی هستند و زمو نیز با اقدامات خود، بر این قضیه تاکید می‌کند. 
مارول
گاهی اوقات یک فیلم هرچقدر هم جالب نباشد، مزایای خودش را دارد. مرد آهنی ۲ فیلم بدی است اما جاستین همر با بازی سم راکول از نقاط درخشان و لذت‌بخش این اثر است. او در واقع یک شرور جالب است. مرد آهنی در این دنباله مجبور می‌شود با عواقب معرفی کردن خود به عنوان یک شخصیت برجسته و ابرقهرمان روبه‌رو شود و همر عقیده دارد که تونی با معرفی خود به عنوان مرد آهنی، خودش را سیبل خشم دشمنان قرار داده است. همر یک فرصت‌طلب است و سعی دارد تا رمز و راز فناوری لباس مرد آهنی را با طمع به دست آورد و به شهرت و جلال برسد. راکول این شخصیت را با استعداد و ذوق خود، عالی بازی می‌کند و به معنای واقعی کلمه مانند مایکی رورک در نقش ویپلش، تنها دلیل تماشای فیلم مرد آهنی ۲ است. 
مارول
لیست شروران اساسی و خوب دنیای سینمایی مارول، کوتاه است اما یکی از آن‌ها در اولین فیلم این فرانچایز قرار دارد. این فیلم کوچک، نیاز به یک شخصیت شرور آشنا داشت و جف بریجز نیز به سبک و سیاق خاص خود، به اوبادیا استین یا آیرون مانگر، زندگی بخشید. استین خصوصیاتی خاص دارد که او را بیشتر تهدیدآمیز می‌کند. در سکانسی که پپر (گوینث پالترو) در حال سرقت فایل‌ها از رایانه استین است، کاملا شاهد رفتار و حالات خاص بازی و اجرای جف بریجز هستیم. این شخصیت با توجه به کاراکترهای شرور ضعیف فیلم‌های دیگر، به دل می‌نشیند و هم‌چنان یکی از بهترین‌های مارول است.
مارول
جای تعجب است که هوگو ویوینگ از همکاری خود با مارول لذت نبرده است، زیرا رد اسکال شرور، یکی دیگر از بهترین دشمنان قهرمانان مارول تا به امروز است. فضای مربوط به جنگ جهانی دوم فیلم کاپیتان آمریکا: اولین انتقام‌جو، مستلزم یک شرور مناسب همان دوره بود و رد اسکال که یک دانشمند نازی است، گزینه‌ای بسیار مناسب به نظر می‌رسید. ویوینگ یک کاراکتر ترسناک و متمرکز را آفرید که هیچ چیز و هیچ‌کس، جلودارش نیست. نحوه برخورد اولیه او با کاپیتان آمریکا، تعیین‌کننده لحن ارتباطشان در ادامه فیلم بود. اگر ویوینگ برای بازی در این نقش بازگردد اتفاق جالبی رقم خواهد خورد اما ما مخاطبان شاید فقط تک‌بعدی به قضیه نگاه می‌کنیم و دیگر عناصر داستان را فراموش کرده‌ایم. 
مارول
طرفداران در تمام مدت، فیلم‌های مرد آهنی را دنبال می‌کردند تا معروف‌ترین شخصیت شرور این مجموعه یعنی ماندارین را ببینند. مشکل بزرگ این شخصیت در کمیک‌ها این بود که در واقع، تصویری بسیار نژادپرستانه ارائه می‌داد. بنابراین مدرنیزه‌سازی این شخصیت کمی دشوار بود. شین بلک و درو پیرس، نویسندگان مرد آهنی ۳، ایده دیوانه‌کننده‌ای داشتند که ماندارین را در سینما به عنوان صاحب اصلی ده حلقه مخوف نشان دهند. بلک، استعدادی خارق‌العاده در بر هم زدن انتظارات دارد و تصمیم گرفت تا ماندارین را به واسطه یک بازیگر حرفه‌ای و آموزش‌دیده بریتانیایی نمایش دهد که هم مخاطب و هم تونی را درگیر یک چالش می‌کرد و فیلم را در زمینه‌ای کاملا متفاوت قرار می‌داد. بن کینگزلی در نیمه اول فیلم، این نقش را به سبکی ترسناک و قدرتمند به نمایش می‌گذارد اما پس از از افشا شدن هویتش، کمی از ابهت او کاسته می‌شود. شاید گفتن این جمله، تفرقه‌افکن یا بر خلاف واقعیات باشد اما دقیقا به همین دلیل است که ماندارین، بسیار عالی، متفاوت، خطرناک و منحصر به فرد است.
در واقع شاید مخاطبان ترجیح می‌دهند که از یک شرور جعلی مانند ترور اسلتری، ده‌ها بار بیشتر لذت ببرند تا این که شاهد افرادی سطحی و گذرا مانند ملکیث و کاسیلیوس باشند. 
مارول
مارول عادت دارد استعداد بازیگرانی که نقش‌های شرورش را بازی می‌کنند، هدر دهد اما مایکل کیتون در فیلم مرد عنکبوتی: بازگشت به خانه، از این قاعده مستثنی است. شخصیت آدریان تومس در واقع یک چرخش پیدا می‌کند و تبدیل به یک آدم بد می‌شود. آدرین یکی از کارمندان تونی استارک است که توسط او طرد می‌شود و حالا قصد دارد با روش‌هایی خطرناک، درآمدزایی کند. اگر روال عادی ادامه پیدا می‌کرد، او احتمالا با استانداردهای دنیای سینمایی مارول، تبدیل به یک شرور متوسط می‌شد اما پیچش‌ اضافی فیلم‌نامه موجب شد تا تومس یکی از بهترین شرورهای مارول شود. در قسمت‌ پایانی فیلم‌، هنگامی که پیتر پارکر (تام هالند) برای صحبت نزد لیز (لورا هریر) می‌رود، مشخص می‌شود که تومس، پدر لیز است.
این قضیه نه تنها میزان درام فیلم را به طرز چشمگیری افزایش می‌دهد، بلکه به طور جالبی به موضوعات اصلی و زیرین فیلم درباره زندگی نوجوانان دبیرستانی نیز پیوند می‌خورد. والدین به طور بالقوه می‌توانند وحشتناک باشند اما این که یک پدر، دقیقا خود شرور اصلی داستان باشد، مسائل را کاملا پیچیده می‌کند. در یکی از بهترین صحنه‌های دنیای سینمایی مارول، تومس داخل ماشین با پارکر صحبت می‌کند و به او می‌فهماند که هر دو از همه چیز خبر دارند و به پنهان‌کاری نیازی نیست و به همین دلیل است مایکل کیتون شایسته این است که در جایگاه خوبی در این لیست قرار بگیرد و به عنوان یک شرور برتر شناخته شود.
مارول
احتمالا مهم‌ترین اتفاق فیلم انتقام‌جویان: جنگ ابدیت، این بود که در آن، تانوس به عنوان یک شرور جالب و ترسناک معرفی شد. از اواخر فیلم انتقام‌جویان، این شخصیت به عنوان کسی شناخته می‌شد که به راحتی قابل کنترل است و ما تا زمان جنگ ابدیت، از انگیزه‌های او آگاه نبودیم و هیچ تصوری از میزان قدرت واقعی او نداشتیم. او تا قبل از وقایع جنگ ابدیت، نتوانسته بود سنگ ابدیتی به دست آورد اما در نهایت، مارول به نوعی موفق شد این کاراکتر را آن‌طور که می‌خواهد به بینندگان نشان دهد.
تانوس در بین دیگر کاراکترهای منفی دنیای سینمایی مارول، بدترین تاثیر را بر جهان و قهرمانان گذاشته است. او نیمی از جهان را نابود کرد اما تانوس فاقد خصوصیاتی مانند جذابیت، کاریزما و جسارت است. برخی از تانوس به عنوان بهترین شرور مارول یاد می‌کنند، در حالی که در واقع این‌گونه نیست. در جنگ ابدیت، تانوس ترسناک است. جاش برولین (بازیگر فیلم جایی برای پیرمردها نیست) وجهه انسانی بیشتری به این شخصیت می‌بخشد و چند صحنه در فیلم وجود دارد که تانوس را موجودی نشان دهد که علاوه بر ویژگی‌های دیگر، دارای کمی احساسات است.
انگیزه و هدف او، کمی متزلزل و مبهم است. تانوس می‌خواهد نیمی از جمعیت جهان را از بین ببرد و ادعا می‌کند که با این کار او، بسیاری از افراد، نجات پیدا می‌کنند. تانوس معتقد است که بقیه ساکنان جهان، با کاهش زیاد جمعیت، رشد خواهند کرد. در طی فیلم، چندین بار اشاراتی به گذشته تانوس و انگیزه او برای این نابودی، دیده می‌شود اما در نهایت، دلیل قانع‌کننده‌ای برای مخاطبان وجود ندارد که چرا او این سیاست کشنده را در پیش گرفته است. این حرکت، از نظر منطقی، قابل درک است اما از نظر احساسی و درام، باید جلوی آن را گرفت.
چندین صحنه فلش‌بک درباره رابطه تانوس با گامورا در فیلم وجود دارد تا مخاطب بیشتر با وجهه احساسی تانوس آشنا شود. او حتی در صحنه‌ای که گامورا را برای سنگ روح قربانی می‌کند، احساساتی می‌شود اما در نهایت، ما هنوز دلیل قانع‌کننده‌ای نداریم که چرا تانوس واقعا گامورا را دوست دارد. این علاقه به گامورا زمانی بیشتر عجیب به نظر می‌رسد که به خاطر می‌آوریم که او دختر دیگرش، نبیولا را طرد کرده است،
در آخر این که، جنگ ابدیت، به خوبی به شخصیت تانوس می‌پردازد و با در نظر گرفتن تعدد کاراکترها در این فیلم، عوامل سازنده، خیلی خوب از پس این کار بر می‌آیند. در لحظات اوج فیلم انتقام‌جویان: بازی پایانی، تانوس بسیار خشمگین به نظر می‌رسد اما هیبت وحشتناک و ترسناک او، پوشاننده کاستی‌های دیگر این شخصیت در باقی بخش‌های این فیلم نیست. تانوس، یکی از بهترین شروران مارول است اما بهترین نیست. 
مارول
لوکی مدت‌ها بود که عنوان شرور نهایی مارول را حفظ کرده بود. تا قبل از ظهور شماره ۱ این لیست، هیچ شخصیت‌ منفی دیگری در دنیای سینمایی مارول به پای لوکی نمی‌رسید و او حتی قبل از این که مشخص شود یک نیروی مخالف است، یکی از افراد برجسته و قهرمان فیلم ثور بود. لوکی حتی وقتی کارهای وحشتناکی انجام می‌دهد نیز قابل ستایش است اما داستان او همیشه در نهایت به یک تراژدی ختم می‌شود.
این چیزی است که او را جذاب می‌کند و هیچ فیلم دیگری از مارول نتوانسته که این روند را تکرار کند. مسلما لوکی قبل از این‌که به عنوان یک شخصیت بد ظاهر شود، باید شخصیت دوستانه خود را نشان دهد اما در فیلم انتقام‌جویان بدون این که این کار را انجام دهد و با اتکا به پویایی اجرای هیدلستون، کاراکتری دیده می‌شود که کاملا تماشایی است. لوکی در فیلم‌های بعدی دنیای سینمایی مارول، در اکثر مواقع، یک آدم خوب است اما هم‌چنان یکی از جالب‌ترین و لایه‌لایه‌ترین مخالفانی است که مارول تا‌کنون معرفی کرده است. به همین دلیل است که سازندگان او را شایسته یک سریال اختصاصی دیدند. 
مارول
پلنگ سیاه مهم‌ترین فیلم استودیو مارول تا به امروز است و این فیلم از طریق دید خلاقانه، دقیق، متفکرانه و جسورانه نویسنده و کارگردان آن، رایان کوگلر، به این مهم دست یافته است. این دیدگاه، فقط راوی تهدیدات تاج و تخت تی‌چالا (چادویک بوزمن) در واکاندا نبود، بلکه علاوه بر آن، حاوی داستانی درباره تفاوت نسل آفریقایی با نسل آفریقایی‌آمریکایی بود. اریک استیونز یا کیلمانگر با بازی مایکل بی جوردن، واکاندایی است که در آمریکا بزرگ شده است و حالا به عنوان یک غریبه به سرزمین مادری خود بازمی‌گردد.
این شخصیت آن‌قدر خوب و پراحساس نوشته شده که حتی عجیب است که او را یک شرور خطاب کنیم. او می‌خواهد فناوری واکاندایی را برای کمک به مردم مظلوم آفریقایی در سرتاسر جهان به اشتراک بگذارد. اگرچه روش‌های او کمی افراطی است اما نمی‌توان با نقطه نظر و دیدگاه او مخالفت کرد. چقدر ممکن است که یک ضدقهرمان در فیلم، اشک بریزد؟ این اتفاق در پلنگ سیاه به لطف عملکرد خارق‌العاده جردن و فیلم‌نامه بی‌نظیر کوگلر و جو رابرت کول، رخ می دهد. تاثیر اصلی کیلمانگر، بعد از پخش تیتراژ و اتمام فیلم، به شدت احساس می‌شود و کلمات و جملات احساسی و الهام‌بخش او از ذهن مخاطب خارج نمی‌شوند: «مرا در اقیانوس با اجدادم که از کشتی‌ها بیرون پریدند، دفن کنید، زیرا آن‌ها می‌دانستند مرگ بهتر از اسارت است.»
منبع: collider



از نظر من که رتبه بندی هات خیلی بد بود. خداوکیلی جاستین همر جزوه 10 نفر اول یا اون ماندارین قلابی. یا اون دشمن فیلم مرد آهنی 1 یا کیلمانگر. کایسیلیوس از اربابش که دورمامو هست رتبش بهتره. هلا نفر پانزدهمه. لافی از دورمامو بهتره. رد اسکال شرور بهتری نسبت به ایگو و کلی کس دیگه هست. میتونم بگم فقط زیمو و لوکی و یلو جک و میستریو جایگاه درست حسابی خودشونو گذاشتی.
تلاش بیهوده ای بود واسه کوچیک کردن شرور های مارول مثلا تو شرور های دیسی اصلا شخصیت پردازی نشدن شرور ها یهو از ناکجا آباد پیداشون میشه بنظرم بهتره یا مقاله ندیدر این مورد یا دادی هیت الکی ندی چون تیتر مقالت با چیزایی که نوشتی تناقض داره تو تیتر گفتی اومدیم آشنا بشیم نه اینکه عیب های بیخود ازشون بگیرم

source

توسط techkhabari

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *